رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان
بزرگ وکوچک کردن متن

رمان عشق به توان 6(17)


 پست اول از زبون سامی... هندزفری رو از تو گوشم دراوردم. یه نگاه به پنجره اتاق خودمو نفس انداختمو برای هزارمین بار فکر کردم قرار نبود اینطوری بشه قرار نبود دل ببازم نباید اینجوری میشد نباید نفسمو وصل میکردم به نفسش نفس دختر کله شقو مغروری که به وقتش غمگینو احساساتی بود به وقتش شیطونو پر سروصدا چرا دلمو دادم بهش؟ چرا دل بستم به یه میوه ممنوعه؟ چرا سهمم از این دل بستن شب تا صبح بیدار موندنه و خیره شدن پنهانی بهش؟چرا فکر میکنم میوه ممنوعه اس وقتی که صبحا که فکر میکنه خوابم میاد زل میزنه به صورتم؟ چرا انقدر مغرورم که بهش نمیگم؟چرا بهش نمیگم دوست دارم عاشقتم دیونه اتم ؟ برای هزارمین بار به خودم تشر زدم سامیار نه تو حق نداری بهش ابراز علاقه کنی تو حق نداری اونم درگیر مشکلاتت کنی نباید با احساسش بازی کنی نباید مشکلی که... رفتم توی خونه رفتم به جایی که روحم سمتش پرواز میکرد جایی که قلبم اونجا بود. جایی که نفسم اونجا بود نشستم پایین تختو برای صدمین بار خیره شدم به صورتش به مژه های بلندو سیاهش که چتر انداخته بود روی چشمای به رنگ عسلش به بینی سربالا خوشفرمش به لبای قلوه ایش به گونه با چونه ی خوشتراشش به موهای مثل ابریشمش نمیدونم تو خواب چی دید که خندید دستمو کردم تو چال روی گونه اش خدا چرا نیمه ی منو برام ممنوعه کردی چرا؟ خم شدم روشو لبامو چسبوندم روی پیشونیش از پیشش بلند شدمو رفتم دراز کشیدم روی کاناپه با خودم فکر کردم سامیار الان پیشته ارومی بعد دوسال چه غلطی میکنی چشمامو بستم به امید اینکه وقتی نفس بیدار شدش صورتم نوازش دستای نوازش گرشو حس کنه نفس با من چيكار ميكني دختر...

 از زبون نفس........ یه خمیازه کشیدمو از روی تخت بلند شدمو نگاهی به دورتا دور اتاق انداختم. چشمام روی سامیار ثابت موند یه نگاه به ساعت انداختم12 بود پس چرا بیدار نشده بود لابد خسته بود شونه ای بالا انداختمو بعد از شستن دستو صورتم رفتم نشستم روبه روش دستمو بردم جلو مردد بودم که دستمو بکشم رو گونه اش یا نه که با دیدن نفسای منظمش دستمو کشیدم روی گونه اش یه نفس عمیق کشیدو یه لبخند زد معلوم نیست تو خواب چه بلایی سرم اورده که انقدر خوشحاله

 این پست از زبون شقایق!

دیشب خیلی خوب خوابیدم چون مهمونی بهم ساخته بود و شبش با یاد میلاد به خواب رفتم!
بعد از اینکه رفتم دستشویی و مسواک زدم یه سویی شرت پوشیدم ولی زیرش هیچی نپوشیدم!
رفتم بیرون سامی رو دیدم که بیدار شده بود و اهنگ گوش میداد .... رفتم پیش میشا و اتردین و سلام کردم و یه صبحونه مختصر خوردم و بعد دوباره رفتم بالا پیش نفس چون تنها بود....
به قول میشا مثه خر درو باز کردم رفتم تو که با کمال تعجب دیدم سامیار خوابه رو کاناپه و یه لبخند رو لبشه و نفس هم دست به روی گونه اش میکشه......
یعنی من کپ کرده بودم و با دهن باز شده از تعجب و چشای از حدقه دراومده گفتم:
ـ نفس!!!! مگه، مگه سامیار همین الان بیرون نبود؟!؟!؟
نفس: خل شدی باز شقایق من همین الان بیدار شدم دیدم این هنوز خوابه!
من: یا قمر بنی هاشم حتما روح سامی بوده.....
با عصبانیت رفتم بغل سامی و یه تکونی دادمش که بدبخت کپ کرد!
با خنده گفتم:
ـ پاشو موزمار ، پاشو! من که میدونم واسه چی دوباره گرفتی خوابیدی! که نفس جونت بیاد نوازشت کنه!
با این حرفم سامی مثه جت بلند شد و من هم فرار کردم و اون هم اومد دنبالم و منو گرفت و شروع کرد به کتک زدن من!
من خودم تنم خیلی میخارید با خنده گفتم:
ـ سامیار حقیقت تلخه نزن منو........ آبجی نفس این شوهرت رو بگیر الان من رو به فنا میده!
نفس با خنده گفت:
ـ سامی ولش کن!
سامی: چشم هرچی خانومم بگه!
من یه لحظه دست از خندیدن برداشتم نفسم شبیه علامت سوال شد!
سامی هم منو ول کرد و رفت بیرون!
من: نفس خوش به حالت نمیری الهی اینم عاشقت شد رفت!
نفس: میدونم!
من چشامو نازک کردم و گفتم:
ـ اییییییییش خود شیفته!
نفس خندید و باهم رفتیم دنبال میشا و اتردین.......
من: سلام میشا خانوم چه خبرا؟!؟!؟
میشا: باز من خواستم تنها باشم که تو اومدی ای بابا!
من: اصلا من باهات گهرم!
میشا: مجید جان گهرم نه قهرم!
من: دلم میخواد بگم قهرم به تو چه!
نفس: بس کنید دیگه نی نی کوچولو ها!
تو همین لحظه میلاد هم اومد تو آشپز خونه......
کلا من هروقت اینو میدیدم چشام برق میزد اما امروز اولین روزی بود که تو این 20 سال زندگیم احساس کردم یه حس خوب و غریب تو قلبم لونه کرده......
یه لبخند ملیح زدم و به میلاد سلام گرمی کردم اما با جواب دادن میلاد تمام وجودم منجمد شد...
میلاد با سردی تمام سری تکون داد و حتی بهم نگاه هم نکرد....
میشا و نفس با تعجب بهش نگاه کردن و بعدشم به من.....
من مثه یه لاستیک پنچر شدم و وا رفتم......
بغضی به گلوم راه یافت.....
یعنی، یعنی اون کارای دیشب....... یعنی اون کارا همش نقش بازی کردن جلوی تفضلی بود؟!
یعنی من الکی به خودم امید دادم؟!
رفتم بالا و یکم رو تخت نشستم...... بعداز چند دقیقه میلادم اومد و گفت:
ـ خانوم کوچولو چرا اینقدر به خودت امیدواری میدی که همچین سلامی کردی؟!
واقعا کارای دیشبو جدی گرفتی؟! تو برو به دوست پسرت برس......
من که کپ کرده بودم........ میلاد رفت بیرون و درو محکم بست...... منظورشو نمیفهمیدم از این کارا این چرا اینطوری شد؟! مگه چیکار کرده بودم؟!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و با سرعت رفتم تو حموم و لباسام رو درآوردم و رفتم زیر دوش آب یخ..........
به اشکام اجازه فرود دادم.......
یعنی میلاد منو دوس نداره؟!
واییی شقایق چقدر تو ساده ای اخه ادم با یه شب عاشق میشه؟! بله که میشه بعدشم من از همون اولشم به میلاد نظر داشتم....... پس کارای دیشبش؟! یعنی همش الکی بود؟! وایی من چقدر ساده ام خدا! دیگه داشتم زیر دوش زار میزدم خوبیش این بود که کسی صدام رو نمیشنید......
خدایا برای چی؟! آخه چرا من باید عاشق بشم و گول بخورم درحالی که عشقم عاشقم نیست؟ آخه چرا خدا؟ مگه من چیکار کردم!؟ چرا با من اینکارو میکنی خداجونم؟! مگه من چیم از بقیه دخترا کمتره؟ چرا باید به خاطر یتیم بودنم مسخره بشم پیش دوستام ؟ چرا باید مثه بقیه مرفح نباشم؟ اینا به کنار چرا باید تو روز اول عاشقیم شکست بخورم؟! خدا اگه میدونستی که این عشق سرانجامی نداره پس برای چی من رو عاشقش کردی؟! چرا؟؟؟؟؟؟!! حداقل اگه سایه پدری بالا سرم بود الان میتونستم باهاش درد و دل کنم یا خودش کمکم میکرد که همخونه کسی نشم.....
هق هقم شدت یافت و به سکسکه تبدیل شد..... دیگه نمیتونستم تحمل کنم به قدری ناراحت شده بودم که دیگه حس کردم دنیا برام معنی نداره........ خدا آخه چرا یه کاری کردی گول اون لبخند شیرینش رو بخورم، چرا؟!

 خودم رو تو اینه نگاه کردم..... چشام یکم اشکی بود دوباره رفتم زیر دوش تا از بین بره...... باشه دیگه اقا میلاد اینه ؟ باشه هرجور خودت میخوای....... فکر کردی الان گریه کردم حالا پس فردا میوفتم یه گوشه؟! نه منم تلافی میکنم..... بهت میفهمونم وقتی بی دلیل حرف میزنی و دل منو میشکونی نتیجه اش چیه.... پسره ی عوضی!(دلت میاد؟!) آره میاد...... چطور اون دلش اومد با احساسات من بازی کنه؟! من از همون اولش دوسش داشتم و با اینکاراش امیدوارم کرد ولی الان؟!!؟؟! دارم برات میلاد......
وقتی موهام رو کامل خشک کردم ولباس پوشیدم رفتم سمت موبایلم و هیچی ندیدم........ خب چقدر همه منو دوس دارن واقعا!!!
رفتم بیرون و خیلی مغرورانه از کنار میلاد رد شدم و رفتم پیش دوستام........
میلاد خیلی قیافه اش تو هم بود.......
من با همه حرف میزدم به غیر از میلاد ...... دلم میخواست محل سگ بهش نذارم مرتیکه رو........ من یه ادم حساسم نباید اینکارو با من میکرد........
اگه دیگه اسمتو اوردم اسمم شقایق نیست..... میذارمش رویا!
عصبانی بودم از دستش برای اینکه بی دلیل تهمت زده بود....
عشقم به من تهمت زده بود این یعنی فاجعه!!!
موبایلم تو جیبم بود و صدای زنگش توی حال پیچید و میلاد به طعنه گفت:
ـ بردار شقایق خانوم شاید پرهام جونت باشه حتما نگرانت شده......
چشای هر پنج نفرمون گرد شد! پس مرتیکه ازگل مشکلت اینه؟!
پاشدم وایسادم و بازوی میلاد رو گرفتم و به زور بردمش بالا!!!
رفتیم تو اتاق و من گفتم:
ـ چته؟! چرا اینطوری میکنی؟! مثه ادم بگو چته اینقدر ابروی منو نبر........
میلاد: من چمه؟! تو چته! فکر کردی میتونی خرم کنی؟! نه خیر شما به عشقت برس کاری به من نداشته باش....
من سرش داد زدم:
ـ میلاد عین ادم بگو مشکلت چیه؟!
میلاد یه دادی زد که بدنم به لرزه افتاد:
ـ تو دوست پسر داری و به من نگفتی؟! این پرهام کیه!؟
انگشتم رو کردم تو گوشم و گفتم:
ـ یواششششش چته کر شدم!
میلاد: با تواما!
من: نه خیر من دوس پسر ندارم .... چرا الکی تهمت میزنی؟
میلاد: پس اون پسره کی بود زنگ زد گفت من دوست پسر شقایقم!؟
من: خفه شو تو واقعا خیلی زود باوری که حرفش رو باور کردی...... مگه همه مثه تو هستن؟!
سریع از اتاقم زدم بیرون و رفتم تو اتاق نفس......
نفس و میشا هم سریع اومدن تو اتاق......
میشا: چت شده شقایق؟!
من: من چم شده!؟ میلاد چش شده الکی بهم تهمت میزنه همش تقصیر این پرهامه حالا صبر کنید ببینم میتونه رابطه منو میلادو بهم بزنه یا نه!
نفس: شقایق حالت خوبه؟!
من: بله خوبم اینقدر این سوال رو از من نپرس!
میشا: به به چشمم روشن شقایقم عاشق شد رفت!
من: شدم که شدم همینه که هست........
نفس: ای جونم عزیزم ناراحت نشو...... من خودم حال میلاد رو جا میارم که دوس جونم رو ناراحت کرده..... صبح هم صداتون رو تو اتاق شنیدم......
من: من واقعا خیلی ساده ام که گول رفتار دیشبش رو خوردم....... آخه فکر کردم واقعا داره از ته دل عاشقونه رفتار میکنه اما نگو که فقط جلوی تفضلی اینطوری بوده...
میشا: دختر اگه جلو تفضلی بوده پس چرا تو بالکن اون کارارو کرده که تو دید نباشین؟!
من: نمیدونم باووو! چه سوالایی میکنی!
میشا: اه صد دفعه گفتم اینطوری نگو بابا حرصم میگیره!
من: میخوام که حرصت بگیره دیگه......
میشا: ببین شقی اصلا بهش محل نذاریا ........ اصلا نگاش نکن بذار خودش بیاد معذرت خواهی!
من: پس چی فکر کردی... هنوز اینقدرکله شق نشدم...........
ولی خیلی دلم رو بد شکوند بچه ها من تازه اول راه بودم.....
نباید اینطوری بهم تهمت میزد....... همش تقصیر پرهامه ایشالا بمیره!ایششش
نفس و میشا خندیدن و باهم رفتیم بیرون......

سایر قسمت های این رمان
برچسب‌ها: رمان, رمان عاشقانه, رمان زیبا, رمان جدید, رمان با حال
[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ 22:8 ] [ admin ]
[ ]