♥رمانی ها♥

رمان+رمان عشقولانه+رمان عاشقانه+دانلودرمان+رمان ایرانی+رمان زیبا+خانه رمان

رمان ازدواج صوری-7-

*

رمان ازدواج صوری7
کف دستمو دراز کردم و داخل کف دستش گذاشتم و دستشو گرفتم...
با این حرکتم اخماش باز شدن و با تعجب اول به دستش و بعدش به من نگاه کرد.
دستش سرد بود .با اینکه تمام این مدات بخاری روشن بود ولی بازم انگشتاش یخ زده بود.
یا استرس داشت یا فشارش جا به جا شده بود.
به هر حال رومو برگردوندم و حرکت کردم.
دیگه غر نمی زد حتی سریع ترم راه میومد تا عقب نمونه.
بعد از اینکه به ته طبقه رسیدیم یه نگاهی به بوتیک کردم و واردش شدیم.
البته اون دنبال من اومد.
هیراد با دیدن من لبخند زد و گفت :
به به ببین کی اومده! باراد جون! خیلی وقت بود نبودی!
دستشو آورد جلو منم دست راستم که تو دستای سوگند بود بیرون آورم و باهاش دست دادم.
– سلام خوبی؟
خیلی سرد و رسمی .
هیراد دوستم نبود ...
فقط در حد همین لباس خریدن و اینجور چیزا!
تنها دوست من خودم بودم....
یه نگاهی به سوگل کرد و گفت :
این خانوم زیبا رو معرفی نمی کنی؟
یه برق خاصی تو چشماش بود و من این برق خوب میشناختم .
همون برقی بود که وقتی می خواست دخترای مردم خر کنه تو چشاش ظاهر می شد.
البته اونا خودشون خر می شدن و گاهی وقتا خیلی خر میشدن و شبا می رفتن خونش و بعدش ...
کلا آدم اینجوری بود این هیراد و اون دخترام که ....
ولی تو خدمات به مشتری تک بود!
بهترین مدلا و بهترین جنسارو میاورد البته با بهترین قیمتا ..
که خوب، می ارزید .
– ایشون همسرم سوگل.
هیراد نگاه ناامید و متعجبشو به من دوخت .
منم با لبخند به سوگند نگاه کردم .
اونم مثل هیراد با تعجب به من نگاه کرد.
- راستش پنجشنبه این هفته تولد پدر.... یه لباس خوب براش می خواستم.
– ال.. البته اینا کارای جدیدمون!
و با دستش به یه رگال اشاره کرد.
آخ جووون! سوختی نه؟...
شرمنده این یکی نمیشه!
سوگل به سمت رگال حرکت کرد منم رفتم پیشش.
همینطور که داشت نگاه می کرد یواشی گفت :
چرا گفتی من زنتم؟
- پس چی می گفتم؟ می خواستی بگم این زنم ولی نیست چون اوو! ببخشید ازدواج ما صوری!
– نه .. خوب می گفتی دوستمه یا چمیدونم ...
– حالا ناراحتی ؟ اگه ناراحتی برم بهش بگم .
رو مو کردم اونور که آستینم گرفت و کشید :
حالا نمی خواد خودتو لوس کنی!
هیراد اومد سمتمون :
چی شد انتخاب کردی؟
سوگل برگشت به سمتش :
آره میشه این مشکیه رو ببینم؟
و به یه لباس توی رگال اشاره کرد.
خوشگل بود. یه دکلته حریر بود که پایین تنش تا بالای زانو و از پشت زیپ می خورد.
رنگش مشکی بود و و یه پاپیون بنفش تیره هم روش داشت.
– البته!
لباس از رگال در آورد و رومیز شیشه ای گذاشت و آمادش کرد.
بعدم گرفت سمت سوگل و به سمت اتاق پرو اشاره کرد.
***************************************
رفتم تو اتاق پرو و لباس پوشیدم.
باورم نمی شد این امروز این کارو کرده...
شاید برای اون یه بازی معمولی بود ولی برای من ...
اووف ! اصلا ولش کن بابا!
چه لباس خوشگلی بود.
فیت تنم بود.
موهامم باز کردم و دورم ریختم.
جیـــــــگرتو دختر! یه بوس برای خودم فرستادم.
زیپشو باز کردم تا درش بیرام که صدای در اومد.
بعدشم در پرو باز شد.
از تو آیینه باراد دیدم.
برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم.
اونم بهم نگاه کرد.
– وااای!
نا خودآگاه قلبم دوپس دوپس زد.....
خوب ورپریده درویش کن اون چشمای از حدقه در اومده ! نمی دونی قلب من با باتری کار می کنه ؟
– چطوره باراد؟
صدای دوست باراد بود یا همون هیراد.
نگاشو از من برنداشت :
همین خوب برش می داریم.
بعدم بهم نگاه کرد و در بست.
واهاااای! گفتم الان قلبم از دماغم می زنه بیرون.
عجب هیجانی بود!
نه شایدم یه کم هیجان بود یا شایدم زیاد بود!
نمی دونم .
تنها چیزی که می دونم اینه که باید سریع لباس بپوشم.

وقتی لباسمو پوشیدم از اتاق اومدم بیرون.


به باراد نگاه کردم که اونم داشت بهم نگاه می کرد.


رفتم کنارش و وایستادم.


لباسمو تحویل دادم.


- خوب هیراد جان فعلا!


لباسمو تو یه ساک گذاشت و بهم داد.


بد شد می خواستم قیمتشو بفهم.


ساک گرفتم و خواستیم که بریم بیرون که یهو هیراد گفت :


راستی باراد !


برگشتیم سمتش.


– می گم حالا که شمام تازه ازدواج کردین و این فرصت پیش اومده .بیا بریم پایین ، کافی شاپ! بچه ها هستن و شمام شیرینی و بله ..


– نه مرسی ! بقیه خریدای ...


هیراد اومد به سمت باراد و گفت :


لوس نشو دیگه حالا یه یک ربعه.. هم ما با زنت بیشتر آشنا میشیم...


اووف!


همینو کم داشتم!


بعدم دستشو گذاشت پشت باراد.


– خیله خوب باشه فقط یه ربع.


– پس بریم.


خودش جلوتر راه افتاد مام پشت سرش از مغازه رفتیم بیرون.


اون برگشت که در قفل کنه منم سریع و یواش گفتم :


چرا قبول کردی؟


- چون اگه نمی رفتیم تا عمر دارم اصرار می کرد . تو هنوز نمیشناسیش!


– اما من ...


– بریم؟


صدای شاد هیراد بود وبعد از گفتنش راه افتاد.


ماهم پشت سرش.


کافی شاپ طبقه ی آخر همین پاساژ بود .


نزدیکای کافی شاپ بودیم که هیراد دست تکون داد.


من و بارادم به اونجا نگاه کردیم باراد گفت :


اوه اوه اوه! کیام هستن.


با استرس بهش نگاه کردم.


حالا چرا استرس نمی دونم


. شاید فکر کنم به خاطر نگاه هایی بود که اون دو پسر و دختر به من و باراد کردن.


پسرا با ذوقی که تو چشماشون بود و دخترا با ناراحتی به من نگاه می کردن.


هیراد رفت جلو و باهاشون دست داد بعدم رو به همشون کرد :


بچه ها این باراد واینم همسرش.


– همسرش؟


یکی از یان دخترا که موهای بلوند داشت و لباش هر کدون اندازه ی بادکنک بود گفت.


موهاشو بالا بسته و بقیشم از بغل ریخته بود پایین.


یه مانتوی سفید رنگ پوشیده بود با شلوار تفنگی پاره و کفش پاشنه ده سانتی همرنگ مانتوش.


پسریم که بغلش بود موهاشو بالا داده بود و چسب عمل رو دماغش بود و یه تی شرت یقه هفت که عکس ماشین روش بود پوشییده بود.


و اون یکی دخترم مثل دختر کناریش بود فقط با تفاوت این که موهاش مشکی بود و مانتوش سرخابی با کفشای ده سانتی مشکی ئئ


و پسر کناریش پلیور یقه هفت مشکی پوشیده بود و سینه ی عضلالنیشو بیرون گذاشته بود.


موهاشم مدل خاصی نبود.


چهره هام که درب و داغون!


هیراد گفت :


بله! منم امروز فهمیدم!


– پس کو عروسی؟


دختر مو مشکیه گفت.


باراد گفت : فعلا تو فکریم!


پسر تی شرت ماشینیه گفت :


ایشاالله .


هیراد گفت :


راستی سوگند این امیر !


و به پسر پلیور مشکیه اشاره کرد.


دستشو آورد جلو منم بردم ودست دادیم.


– اینم طرلان!


و به دختر مو مشکیه اشاره کرد.


با اونم دست دادم که محکم دستمو فشار داد.


- اینم کتی !


و به مو زرد اشاره کرد.


با اونم دست دادم.


– واینم مازیار.


و به اون یکی پسر اشاره کرد.


– خوشبختم!


بهش لبخند زدم.


خوب بچه ها بشینید!


هیراد با دستاش اشاره کرد.


صندلیای کافی شاپ حالت مبلی بود .


از این مبلای پیوسته که تو بعضی رستوران هست ...منتهی به رنگ قرمز.


هیراد یه طرفم نشست و بارادم طرف دیگم.


امیر دستش دور طرلان انداخت و مازیارم دست کتی رو گرفت .


داشتم با انگشتام ور می رفتم و سرم پایین بود که یهو .....
دستی دورشونم حلقه شد...

با تعجب سرم آوردم بالا و به باراد نگاه کردم...

آروم زیر گوشم گفت :

ضایع نکن!

منظورش حالت صورتم بود .

آخه تو چه می فهمی من چی می کشم؟ .... والا به خدا..

به هرحال این یه موقعیت خوب بود و نباید از دستش می دادم برای همین صورتم جمع کردم و خودمو بهش نزدیک تر کردم.

آخ جون!! چه کیفی می ده! حتی اگرم الکی باشه!

گارسون اومد سمت ما و روبه امیر کرد :

چی میل دارین؟

- همون همیشگی!

بعد تو دفترچش یه چیزی نوشت و روشو کرد اونور و رفت .

وا یعنی چی؟

لبامو به گوش باراد نزدیک کردم .

اونم که دید سرمو آوردم نزدیک ، سرشو آورد پایین .

– وااا! یعنی از بقیه نمی پرسه؟

پوزخند زد

این دفعه اون لباشو به گوشم نزدیک کرد.

گرمی نفسش رو گردنم حس می کردم.

– اینجا اون قدر اومدیم که دیگه دستشون افتاده چی برامون بیارن!

سرشو صاف کرد. با صدای بچه گونه ای دوباره زیر گوشش گفتم :

پس .. من چی؟

لبخند زد و گفت :

چی دوست داری؟

- اوووم .. آب هویج!

دستشو برد بالا.

امیر گفت :

چی میگین شما دوتا زیر زیری؟

بهش نگاه کردم و لبخند زدم.

مازیار گفت :

راستی خبری ازت نیست باراد؟

طرلان با حرص گفت :

معلومه نبایدم باشه!

و به من نگاه کرد. دختره پررو!اووف حالا انگار این باراد چه چیزی هست! والا!

خوبه حالا دوست پسرت کنارت نشسته چشمت دنبال پسر مردم!

گارسون اومد :

جانم امری داشتین؟

باراد گفت :

یه آب هویجم اضافه کنید.

– بله چشم.

و رفت.

– خوب امیر چه خبر از شر کت ؟

مازیار به امیر گفت .

امیرم شروع کرد به صحبت کردن از پول و شرکت و خلاصه پز دادن!

منم از فرصت استفاده کردم و با اینکه بر خلاف میلم بود ولی به خاطر اینکه از نگاه های آزار دهنده طرلان خسته شده بودم زیر گوش باراد گفتم :

میشه بریم؟

بهم نگاه کرد و و ساکت موند. فکر کنم اونم فهمیده بود موضوع چیه . چون یه لحظه به طرلان که به ما زل زده بود نگاه کرد...

خوب یعنی چی که جواب نمی دی؟ ...

میمیری بگی آره یا نه؟...

دستشو از پشتم برداشت.

من سر مبل بودم و رویه روم امیر بود .

بارادم بغل من نشسته بود و بغلش هیراد بعدم کتی و بعدم مازیار و بعدم طرلان قرار داشت.

باراد یواش به هیراد یه چیزی گفت و به من گفت :

بلند شو!از جام بلند شدم و ساکمو که کنار پام بود برداشتم.

بمیری دختر حداقل اول آب هویج رو می خوردی بعد زر می زدی!

اَه!

با بلند شدن ما همه به سمتمون برگشتن.

هیراد گفت :

بچه ها مثل اینکه این دوستمون، یعنی زنش حالش خوب نیست برای همین دارن می رن!

– کجا؟ اااا! حالا می موندین!

گفتم :

نه مرسی دیگه!

- فعلا بای!

باراد با همشون دست داد وخداحافظی کرد ولی من اصلا میلی به این کار نداشتم ..برای همینم براشون دست تکون دادم و لبخند زدم.

*****************************

تو ماشین دست به سینه نشسته بودم و اخمام تو هم بود.

– باز چی شده؟

برگشتم سمتش وغر زدم :

برای چی برام لباس گرفتی؟

وقتی قرار نیست بیای من برای چی برم؟ ..بگم کیم؟.. نمی گن اگه دوست خانوادگی پس خونوادت کوشن؟ ... اصلا جواب مامانتو چی بدم وقتی بهش قول دادم میای؟ اه .... اصلال یعنی چی آدمم این قدر ضد حال؟؟



دویاره دستامو جمع کردم و رو صندلی نشستم .

خوب بابا خودش به درک!

من دلم مهمونی می خواد! به خدا این قر تو کمرم خشک شده!

ایـــــشه!

*

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:7  توسط امیر  | 

 
رمان پارمین
بستن
";