♥رمانی ها♥ - رمان گناهکار(63)

رمان

رمان عاشقانه ایرانی

رمان مخصص موبایل

دانلود رمان

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان گناهکار(63)

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 | 20:41 | نويسنده : امیر

«آرشام»

- همیشه آرزوی اینو داشتم که سراسر زندگیم با تموم اتفاقات تلخ و شومش فقط وفقط یه خواب باشه..
تا اون موقع بتونم با یه تلنگر بیدار بشم و ببینم که تموم اون اتفاقاته بد یه کابوس بوده و واقعیت نداشته..

ولی از واقعیت های زندگی نمیشه فرار کرد..باید تحملشون کرد..نمی تونی رو زخمای دلت مرهمی بذاری چون کسی نیست که مرهمه دلت باشه..همه رفتن و تنهات گذاشتن..باید بمونی و بسوزی و....بسازی..

من موندم و سوختم..ولی نتونستم بسازم..
خواستم که بجنگم..
خواستم بر خلاف رودخونه شنا کنم و خودمو به جایی برسونم که از اونجا پرت شدم..
ولی همچین چیزی هیچ وقت امکان پذیر نیست..اینکه بخوای زمان رو به عقب برگردونی..
ای کاش می شد..با علم به تموم اتفاقات بر می گشتم و جلوی اون حوادث و می گرفتم..

همه ی زندگی من یه کابوسه.. یه خواب..
یا یه روزی بیدار میشم و یا..به خواب ابدی فرو میرم و بازگشتی برام نمی مونه..
انتخاب دست من نیست..تقدیر رقم خورده..درست از وقتی که پا به این دنیا گذاشتم..


« حتی یاد اوریش هم عذابم می داد..هنوزم اون صداها توی گوشم زنگ می زنه..انگار که تموم اون اتفاقات هنوزم جلوی چشمم در حال گذره»..

-آرشام ..فرزند ارشد خانواده ی بزرگ و سرشناس ِ تهرانی نسب..
فرهاد تهرانی نسب پدرم تاجری قدرتمند و موفق بود..مردی مستبد و مغرور..
ودریا مادرم، زنی زیبا ..عاری از محبت و مهر مادری با نگاهی سرد و پر غرور..

من تو خانواده ای رشد کردم که هیچ کدوم بویی از عشق و انسانیت نبرده بودند.. پدرم بر حسب اجبار و موقعیت شغلی و مادرم به خاطر پول و ثروت..

پدرم تک فرزند بود و تموم اعضای خانواده ش خارج از کشور زندگی می کردند..مادرم هم یه خواهر به اسم ساحل داشت که همراه شوهر و بچه هاش تو کیش ساکن بودند..

3 سال و نیم بعد از متولد شدن من مادرم باردار شد..یه خواهر و برادر دوقلو..آرام و آرتام..
از همون ابتدا با همون سن کم نسبت بهشون احساس مسئولیت می کردم..در همه حال مراقبشون بودم..
هیچ کدوم از ما سه نفرتو دامن پرمهر مادر بزرگ نشدیم..پرستار از ما مراقبت می کرد و نگاهه گرمی از جانب پدر و یا مادر نصیب هیچ کدوم از ما نشد..

هر سه ی ما روز به روز بزرگ تر می شدیم و احساس مسئولیت من در مقابل خواهر و برادرم بیشتر..
فقط اونا رو داشتم..خواهر مهربونی که به زیبایی اسمش به وجودم آرامش می بخشید ..
و آرتام..شیطون و بازیگوش بود و حتی بیشتر از سنش می تونست اتفاقاته اطرافش رو درک کنه..

« با یاداوریشون ناخداگاه لبخند کمرنگی نشست رو لبام..
چرا چشمام می سوزه؟..
چرا یه چیزی تو گلوم سنگینی می کنه؟..
چرا دوست دارم فریاد بزنم و اسمشون و از ته دل صدا بزنم؟..
خواهرو برادری که....زمونه ی سنگدل به ناحق ازم گرفت»..


- 19 سالم بود..شاد و سرحال..با اینکه تو خانواده ی سرد و مستبدی بزرگ شده بودم ولی نخواستم که مثل پدرم خشک و مغرور باشم..
یا مثل مادرم با نگاهی سرد و بی روح که تنها پول و سفرهای اروپایی و مهمانی های انچنانی رو به فرزندانش ترجیح می داد..

خواستم که مخالف اونها رفتار کنم..شاید با خودم لج کرده بودم..
یادمه یه روز آرتام یه نخ سیگار تو دستم دید..از دوستام شنیده بودم بکشی درداتو فراموش می کنی ولی تمومش دروغ بود..دردامو که فراموش نکردم هیچ وابسته شم شده بودم..

ارتام اومد کنارم نشست ..اخم کرده بود .. با اینکه 15 سالش بود ولی یه نوجون شاداب و جذاب بود..یه جورایی برعکس ارام که درست مثل اسمش اروم و ساکت بود و با دلی مهربون..
با اینکه ارام و ارتام دوقلو بودن ولی از لحاظ ظاهری شباهتی با هم نداشتن ..

زل زد تو چشمامو با لحن جدی که ازش بعید می دونستم گفت: داداش آرشام چرا جون خودت و من و آرام واسه ت مهم نیست؟..
باتعجب بهش گفتم: سیگار بکشم ضررشو خودم می بینم چرا اسم خودت و آرام و میاری؟..

با بغض سرش و انداخت پایین و جوابمو داد: مامان و بابا هیچ علاقه ای به هم ندارن..خودم هر روز شاهد بگو مگوهاشون هستم..ما سه نفر کسی رو جز همدیگه نداریم..اگه می بینی تا الان من و آرام درمقابلشون ساکت بودیم و تو خودمون ریختیم فقط به خاطره اینه که می دونیم اگه از داشتن مهر پدر و مادر بی نصیب موندیم ولی تو رو داریم..همیشه کنارمون بودی و ازمون مراقبت کردی..نذاشتی کمبودی احساس کنیم..فکر نکن بچه م چیزی حالیم نیست..نه داداش تمومش یادمه..که وقتی بچه بودیم شبا از ترس جیغای مامان می اومدیم تو اتاقت و تو ما رو می گرفتی تو بغلت و می گفتی چیزی نیست مامان مریض شده واسه همین جیغ میزنه..
ولی وقتی بزرگتر شدیم دلیلش و فهمیدیم که بابا و مامان با هم دعوا می کردند..و تونستیم درک کنیم که چرا اون دروغا رو بهمون می گفتی تا ناراحت نشیم..
می دونم همیشه سعی کردی کمبود محبت پدر و مادر رو تو زندگیمون حس نکنیم..ولی حالا اگه خدایی نکرده سلامتیت به خطر بیافته من و ارام هم نابود میشیم..نمی خوایم تنها کسی که داریم و از دست بدیم..

وبا گریه سرشو گذاشت رو شونه م و گفت: تو رو خدا با خودت اینکارو نکن..

« چشمامو بستم..سوزشش هر لحظه بیشتر میشه..
دردی ناگهانی تو قلبم حس کردم..یه درد مبهم..
دستمو ناخداگاه گذاشتم رو سینه م..مشتش کردم..
توی این قلب کوهی از درد نشسته ..
تحملش سخته..خیلی سخت»..

-آرتام حرفایی زد که قلبممو به درد اورد..نفرتم از از اون دو نفر روز به روز بیشتر می شد..
غم تو نگاهه آرتام و اشک ِ تو چشمای آرام..
دیگه ارامشی نداشتم..
یادمه با چه نفرتی اون نخ سیگار و زیر پام له کردم..

« هنوزم سیگار می کشم..
گاهی که به گذشته بر می گردم و با خودم لج می کنم به دور از قسمی که به خاطر آرتام و آرام خوردم اینکارو می کنم..
چون دیگه آرامی نیست که بشه مرهم زخمای برادرش..
دیگه آرتامی وجود نداره که با شیطنتاش لبخند و مهمون لبام کنه..
خانواده ی من 3 نفره بود..من..آرتام و آرام..
الان کاملا حس می کنم که تا چه حد تنها و بی کسم»..

- شایان رابطه ی نزدیکی با پدرم داشت..ارسلان برادرزاده ی شایان یکی از دوستان صمیمی من بود..پسری تنوع طلب ولی تو رفاقت کم نمیذاشت..لااقل اون زمان من اینطور فکر می کردم..

پای ارسلان کم کم به خونه ی ما باز شد..به هر بهانه ای که می تونست به دیدنم می اومد..
پسر توداری بودم و دوست نداشتم دوستامو به خونمون دعوت کنم..می خواستم مشکلاتمون بین خودمون بمونه و جایی درز نکنه..

ولی ارسلان زرنگ تر از این حرفا بود و من دست کم گرفتمش..
یه روز که از دانشگاه برگشتم خونه صدای جر و بحث از اتاق پدر ومادرم نظرمو جلب کرد..برای اولین بار کنجکاو شدم و دلیلش هم دو چیز بود..بین مکالماتشون شنیدم که مادرم مرتب اسم «زن دوم» و «لیلا» رو می اورد و با خشونت حرف می زد..

اون روز متوجه شدم پدرم مجددا ازدواج کرده..
مادرم حالا که فهمیده بود قصد داشت از پدرم جدا بشه..اونم مخالفتی از خودش نشون نداد..

مادرم قهر کرد و رفت خونه ی پدرش..پدر و مادرش سالها پیش مرده بودن و اون تنها بود..
بی توجه به سه تا فرزندش که با نگاهی غم زده و اشک آلود به مادرشون خیره شده بودند که چمدون به دست از در ویلا بیرون رفت..

« هنوزم اون لحظه رو فراموش نکردم..
گریه های آرام و التماس های آرتام برای نگه داشتن مادر..
منی که با در اغوش کشیدنشون سعی داشتم ارومشون کنم ولی حال خودم دست کمی از اونا نداشت..
ناخواسته اشک می ریختم..
چه روزای سختی بود»..

تا اون موقع اوضاع خوبی نداشتیم و حالا وضع بدتر هم شده بود..
پدرم تا نیمه شب بیرون از خونه بود و اخر شب خسته و گرفته بر می گشت .. بدون اینکه چشمش به ما بیافته و بگه مردید یا زنده اید و اصلا مشکلی دارید یا نه یکراست می رفت تو اتاقش..

آرام گریه می کرد..بغلش می کردم و دلداریش می دادم که بالاخره یه روز همه چیز درست میشه..
بهش امید واهی می دادم..از اینده ای که خودمم ازش بی خبر بودم..

نمی دونم تا حالا اینو شنیدی یا نه که کسی اگه از جانب خانواده ش مورد بی مهری قرار بگیره ناخواسته به سمت شخصی کشش پیدا می کنه که حتی شده کوچکترین محبتی از جانبش دیده باشه..
و آرام تو این مرحله قرار داشت..خواهرمهربون وساده ی من گول حرفای پوچ و تو خالی و به ظاهر عاشقانه ی ارسلان رو خورده بود..
با اینکه از همه طرف ذهنم درگیر بود ولی هیچ وقت از خواهر و برادرم غافل نشدم..

آرام دیگه آرام ِ سابق نبود..نوعی بی قراری رو تو رفتارش می دیدم..
از مدرسه که بر می گشت بدون هیچ حرفی می رفت تو اتاقش و تا صداش نمی زدم بیرون نمی اومد..
ساکت و گوشه گیر شده بود و گاهی وقتی کتاب می خوند بی دلیل لبخند می زد..
می دونستم فکرش یه جای دیگه ست..
حتی آرتام هم متوجه این قضیه شده بود..

یه شب رفتم تواتاقش تا باهاش حرف بزنم..وقتی دید جدی هستم با من من و تردید شروع کرد به حرف زدن..
گفت که ارسلان براش نامه می نویسه و از عشقش به آرام میگه..هر روز بعد ازمدرسه همدیگه رو می بینن و ارسلان همونجا نامه رو بهش میده..

«دستامو مشت کردم..
فقط خدا می دونه تا چه حد از ارسلان نفرت دارم..
از تموم اون کسایی که توی نابودی زندگی ما نقش داشتند و پدر و مادرم با بی مسئولیتی خودشون خیلی راحت به اونها چنین اجازه ای رو دادند»..

-تا مرز جنون پیش رفته بودم..حاضرم قسم بخورم که اگه ارسلان همون موقع دم دستم بود گردنشو خرد می کردم..
آرام عصبانیتمو دید..سرش داد زدم..گریه می کرد..می گفت اونم ارسلان و دوست داره..می گفت عشق ارسلان و قبول داره..
هرچی بهش گفتم با زندگیت اینکارو نکن آرام..ارسلان اون کسی نیست که بتونه صادقانه عاشق دختری بشه قبول نکرد و محکم رو حرفش ایستاد..
گفت چون من غیرتی شدم دارم اینو میگم..گفت ارسلان بهش گفته که نذار آرشام چیزی از این موضوع بفهمه وگرنه مخالفت می کنه چون منو قبول نداره..

ولی من با چشم خودم شاهد ه*و*س بازی های ارسلان بودم و دوست نداشتم خواهر ِساده و زود باورم تو دامش بیافته..
رفتم سر وقتش و تا می خورد گرفتمش زیر مشت و لگد..اونم کم نمیاورد ولی وقتی دید کوتاه نمیام گفت دیگه سمت خواهرت پیدام نمیشه ولی اینطور نشد و وقتی آرام و تعقیب کردم دیدم که هنوز باهاش رابطه داره..
خام ِ حرفای ارسلان شده بود..

اومد پیشمو با عصبانیت و گریه بهم گفت که حق ندارم تو زندگیش دخالت کنم..گفت از دید اون ارسلان کاملا ایده ال ِ و همونیه که می تونه خوشبختش کنه..
بهش گفتم بی خیال ِ ارسلان بشه و درسشو بخونه این ادم حتی ارزش فکر کردن هم نداره چه برسه عشق ِ تو که انقدر پاک و مهربونی..

اما قبول نکرد..
بهش گفتم اگه بهت ثابت کنم چی؟..
مردد بود..ولی منو هم قبول داشت..می دونست حرفی که بزنم سرش وایسادم..

قبول کرد..تنها به این شرط که بهش ثابت بشه ارسلان ادم درستی نیست..


« نفسمو با آه عمیقی بیرون دادم..
حرارتی شدید سراتا پامو گرفته بود که انگار دارم تو کوره ای از اتیش ذوب میشم..
حس عصبانیت و خشم و در عین حال ناراحتی که وجودمو پر کرده بود باعث می شد هر لحظه حالم خراب تر از اینی که هست بشه»..

- پای لیلا توسط پدرم به خونه مون باز شد..پدرم گفت که از حالا به بعد لیلا با ما زندگی می کنه..یه دختر نسبتا زیبا و جذاب..
شک نداشتم که اون هم چشمش دنبال ثروت پدرمه و به همین خاطر حاضر شده با وجود این همه اختلاف سنی ِ بینشون به عقدش در بیاد..

تو خوش گذرونی افراط می کرد ولی تنها خوبی که داشت این بود که کاری به کار ما نداشت ..
گاهی با من حرف میزد .. هرچی بهش محل نمی دادم ول کن نبود..
از رنگ سیاه متنفر بود..می گفت دلش می گیره..

« با یاداوری اینکه به خاطر نفرتم از اون همیشه تیره می پوشیدم تا به خیال خودم اینجوری عذابش بدم پوزخند زدم..
لیلا همون کسی بود که با خیانتش وضعیتمون رو از چیزی که بود بدتر کرد..
شاید اگه مادرم مثل همه ی مادرای دنیا با نجابت زندگی می کرد و به بچه هاش عشق می ورزید الان آرام روکنارم داشتم و سرنوشت آرتام اونطور دردناک نمی شد..
من به این روز نمی افتادم و در حسرت خانواده ای که هیچ وقت نداشتم نمی سوختم..
اگه پدرم کمی مسئولیت پذیر بود و به خانواده ش توجه می کرد هیچ کدوم از اون اتفاقات نمی افتاد..
هر دوی اونها رو مسبب اصلی تموم این حوادث می دونستم»..

- به آرتام قضیه ی ارسلان و گفتم..اونم نتونست آرام و متقاعد کنه که این کارش درست نیست..
نقشه م و باهاشون در میون گذاشتم..
اینکه یه دختر رو بفرستم جلو و آرام عکس العمل ارسلان و ببینه..
مخالف بود ولی برای قبولی این نقشه و دیدن نتیجه ش چاره ی دیگه ای نداشت..


نقشه همونطور که می خواستم پیش رفت..ارسلان به حدی با اون دخترگرم گرفت که آرام یک لحظه ازشون چشم بر نمی داشت..
ما تو ماشین بودیم و اون دختر هم تو ماشین ارسلان..
صحنه ی بوسیدنشون رو آرام با چشم خودش دید..وقتی ارسلان اونو برد خونه ی خودش و........

اون دختر اینکاره بود پس مشکلی پیش نمی اومد..از طریق یکی از دوستام پیداش کرده بودم که برای اینکارمناسب بود..


آرام همه چیز و دید و یک کلمه هم حرف نزد..حتی گریه هم نمی کرد..
وقتی رسیدیم خونه گفت که می خواد استراحت کنه و خسته ست..بهش حق می دادم..باید با خودش خلوت می کرد..

اون شب بابت این قضیه حسابی ناراحت بودم..
پدرم گفت که یکی از دوستان نزدیکش یه مهمونی ِ خاص ترتیب داده لیلا هم همراهش بود و به اصرار لیلا پدرم ازم خواست که منم همراهیشون کنم..
گفت که جوونای زیادی تو مهمونی شرکت دارن و می تونم اونجا سرمو گرم کنم..
تو فکر این چیزا نبودم..ناراحته آرام بودم..با اینکه آرتامم پیشش بود..


نمی دونم چی شد که دقیقه ی آخر تصمیم گرفتم همراهشون برم..

« شاید قسمت سخت گذشته ی من همینجا بود..
برای گفتنشون تردید داشتم..
همیشه می ترسیدم که وقتی خواستم براش از گذشته م بگم تو این قسمت از زندگیم کم بیارم و ندونم باید چکار کنم..
ترس از این که با فهمیدنشون اونو از دست بدم..
من گناهی نداشتم..مادرمو بی گناه نمی دونستم ولی حتی به زبون اوردنش هم برام سخت بود..
اینکه مادرت............
ولی نمی تونم پرده از اون راز بردارم»..

- مهمونی تا قبل از شام رسمیت خودش و حفظ کرده بود ولی بعد از اون هر کس برای خودش یه گوشه مشغول شد..
مشروب سرو می شد و همه داشتن ل*ذ*ت می بردند..
صدای خنده از گوشه و کنار قطع نمی شد..

نمی دونستم مادرم هم تو مهمونی حضور داره..از مدت طلاقشون 1 ماه می گذشت..با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی یه جورایی دلم براش تنگ شده بود..

یکی از مستخدمین به طرفم اومد و کاغذی رو داد دستم..روش یه نوشته بود ( بیا طبقه ی بالا سمت راست راهروی اول اتاق چهارم) ..

با تعجب نگاهمو به بالا دوختم..نمی دونستم این پیغام از طرف کیه..ولی کنجکاو بودم دلیلش و بدونم..
طبق همون نوشته رفتم طبقه ی بالا..


خیلی خوب یادمه که اون شب بارون می اومد..صدای رعد و برق رو واضح می شنیدم بالا سر و صدا کمتر بود..
از توی اتاق صدای زنی رو شنیدم که با صدایی پر از ناز با چند نفر مشغول حرف زدن بود..لای در باز بود و فضای اتاق نیمه تاریک..
درو کمی بیشتر باز کردم..تعجبم از این بود که اگه کسی تو اتاقه چرا درو باز گذاشته؟!..


« فک منقبض شده م رو محکم تر روی هم فشردم..
صورتم از این همه حرارت سرخ شده بود وبه نفس نفس افتاده بودم..
خدایا چقدر سخته..
حتی تصور کردن اون لحظه و به یاداوردنش برام عذاب اوره..
ای کاش برای همیشه تو سینه م نگهش می داشتم و به زبون نمی اوردم..
دارم شکنجه میشم..
نمی تونم از دلارام بگذرم..اون باید همه چیزو بدونه..
اما نه..
همه چیز نه..
حالا نه

صدام می لرزید..به وضوح می دیدم که بغض تو گلوم هر لحظه داره سنگین تر میشه..
ای کاش فقط صدام بود ولی همه ی وجودم از روی عصبانیت و خشم می لرزید ..
سعی داشتم بغضمو مخفی کنم..
سخت بود»..

- روی تخت 5 تا مرد نشسته بودن..دو تا آباژور پایه بلند کنار تخت روشن بود..چهره ی هر 5 نفر برام اشنا بود..از دوستای نسبتا دور پدرم بودن..
هر 5 نفر تاجر و ثروتمند..و یک زن با لباسی نیمه ب*ر*ه*ن*ه بین اونها نشسته بود و با ل*و*ن*د*ی می خندید و حرف می زد .. نگاهه ه*و*س* آ*ل*و*د*ه شون به هیکل زن خیره مونده بود..


صداش توی گوشم زنگ می زد..یه صدای آشنا..شک داشتم..
دستم رو دستگیره بود و می لرزید..
اون 5 نفر مست بودن و قهقهه می زدند..
عرق سردی نشست رو پیشونیم ..سر خوردن ِ قطرات عرق و روی ستون فقراتم حس می کردم..

منتظر بودم برگرده تا چهره ش رو ببینم و مطمئن بشم که خودش نیست و من دارم اشتباه می کنم..
رعد و برق می زد و صدای شر شر بارون با صدای خنده های دلبرانه ی زن عجین شده بود..

بالاخره برگشت و من اونچه که نباید ببینم رو دیدم..مادرم با صورتی ارایش کرده از همیشه زیباتر شده بود و توی اون لباس نیمه ب*ر*ه*ن*ه* ی مشکی جلوی اون 5 نفر با اون نگاه های وقیح..درحال ل*و*ن*د*ی بود..


یکی از اونها به بدنش دست کشید..ناخداگاه چشمامو بستم و پلکامو روی هم فشردم..
دست چپمو مشت کردم..گوشه ی لبمو گزیدم..نفس نفس می زدم..از زور خشم..نفرت..از صحنه ای که پیش روم بود و با چشمای خودم شاهد بودم..

با شنیدن صدای ناله چشم باز کردم..مادرم در اغوش اون 5 نفر بود و............

«چقدر دردناکه که یک پسر شاهد عشق بازی مادرش با مردای غریبه باشه..
غیرتی که تو وجودم می جوشید در حال لبریز شدن بود..
توی اون لحظه ارزوم این بود از روی خجالت و سرافکندگی مرگم و هر چه زودتر ببینم..
مغزم قفل کرده بود..به روی هر تصمیمی»..

- نتونستم خودمو کنترل کنم وهمین که خواستم برم تو اتاق دستی نشست رو شونه م..تند برگشتم و نگاهش کردم..

لیلا بود که با لبخند محوی رو لباش منو نگاه می کرد..
اون زن پست فطرت..
از روی حسادت هر کاری انجام می داد..
اون هم تنها به خاطر اینکه هر چه زودتر نابودی مادرم رو به چشم ببینه..
اینکه چطور اون شب جلوی چشم پسرش حقیر جلوه کرد..

بازومو گرفت و به زور منو از اتاق دور کرد..
لیلا اون شب بهم گفت که مادرم با 4 تا مرد دیگه هم رابطه ی پنهانی داره و یکی از اونها معشوقه ش ِ ..

وقتی اینو شنیدم داد زدم ..یادمه سیلی محکمی خوابوندم تو صورتش ولی یه نفر جلومو گرفت که اگه اون نبود تیکه تیکه ش می کردم..
می خواستم همه ی حرصمو سر اون خالی کنم..
جنون پیدا کرده بودم..دست خودم نبود..


به کمک همون مرد جلومو گرفت وگرنه اگه پام به اتاق می رسید معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد..
خون جلوی چشمامو گرفته بود..

لیلا اسم تک تکشون و بهم گفت..
به قدری عصبانی بودم و به دنبال حقیقت که ازش نپرسیدم توی لعنتی این همه اطلاعات و از کجا اوردی؟!..

امارشو گرفتم که 2 شب دیگه با مردی که لیلا اون رو معشوقه ش معرفی کرده بود قرار داره..اونم توی خونه ی مادرم..

اون شب رفتم ولی نتونستم چهره ی اون مرد و ببینم..پشتش به من بود و وقتی مقابل مادرم نشست ستون وسط هال مانع از دیدم می شد..
وقتی صدای سگش و از تو باغ شنیدم مجبور شدم از روی دیوار فرار کنم..

همه ی حرفای لیلا درست از اب در اومد..وقتی از خودش پرسیدم بهم گفت که دست مادرمه ..دوستای صمیمی ..و همه ی این اطلاعات رو خود مادرم قبلا در اختیارش گذاشته ..اما حالا هیچ رابطه ای با هم ندارن..

خواستم باور کنم ولی نتونستم..یه جای کار می لنگید ..
برام مهم نبود..هراونچه که باید می دیدم و دیده بودم..
خواستم با پدرم حرف بزنم ولی فایده ای نداشت..پدرم همون موقع در مقابل مادرم احساس مسئولیت نمی کرد و حالا که کوچکترین ارزشی براش نداشت..

شب ها کابوس می دیدم..چهره ی همونایی که با مادرم بودند تو یه هاله ای از تاریکی..مثل یه سایه..
از همون شب تو مهمونی خواب و خوراک ازم گرفته شد..
از لیلا نفرت داشتم..نمی دونم چرا ولی اونو توی این ماجرا نقش اصلی می دونستم..
اینکه مادرم به این روز افتاد تقصیر اون بود..
یه حسی بهم می گفت لیلا نمی تونه یه ادم معمولی باشه..
اون لحظه داغ بودم و حالیم نبود که کسی مادرمو مجبور نکرده و به خواسته ی خودش تموم اینکارا رو انجام داده..

اوضاعم داغون بود ..
یه روز زد به سرم خواستم برم در خونه ش ولی بین راه بهم خبر دادن که آرام خودکشی کرده و الان تو بیمارستانه..
وقتی خودمو رسوندم که دیر شده بود..خواهرم..کسی که با حضورش تو زندگیم بهم آرامش می داد چشماشو برای همیشه به روی این دنیای پر از ریا و گناه بسته بود..

« نتونستم خودمو کنترل کنم..
قطره اشکی که ناخواسته نزدیک بود روی گونه م بنشینه رو با فشار دادن انگشتم به روی چشمام جلوی ریزششون رو گرفتم..
10 ساله که گریه نکردم..یاد گرفتم از جنس سنگ باشم ولی حالا با به خاطر اوردن تک تک لحظه های نحس و شوم زندگیم نمی تونم کنترلی روی خودم داشته باشم..
آرام خواهرم بود..خواهر مهربونی که قلب پاکی داشت..هنوز خیلی زود بود که بخواد اسیر خاک بشه ..جوون بود..آرزوهای زیادی داشت..
همیشه به باعث و بانیش لعنت می فرستادم..
تو زندگیم کم از این دنیا ضربه نخورده بودم»..

-با مرگ آرام خرد شدم..حس می کردم یه پدرم که فرزندش و از دست داده..بی مسئولیتی کردم..نتونستم از آرامم مراقبت کنم..اون به خاطر من مرد..من باعثش بودم و خودمو مقصر می دونستم..
برام نامه نوشته بود و گذاشته بود تو اتاقم..وقتی نامه ش و باز کردم که پیراهن سیاه به تن داشتم و چشمام پر از اشک بود..


تو نامه ش نوشته بود که دیگه نمی تونه این زندگی رو تحمل کنه..زندگی که از همون اولش روی ناسازگاریش و نشونمون داد..
گفت که ارسلان رو دوست داشته و همیشه خداروشکر می کرده که حالا بعد از این همه سختی و بی مهری یکی رو داره که اینطور دوستش داشته باشه..ولی ازش خیانت دیده ..
نوشته بود که دیگه انگیزه ای واسه زنده بودن نداره..نه از پدر محبت دیده و نه از مادر..
نوشته بود می خواد به خدا نزدیکتر بشه شاید اون بهش بگه چرا زندگی رو انقدر برامون تلخ رقم زده؟..
نوشته بود اگه به خاطر ارسلان سرت داد زدم داداشی منو ببخش..اینو بدون همیشه دوستت داشتم و دارم..مجبورم تنهات بذارم..

« و تنهام گذاشت..
ندونست با رفتنش چقدر عذاب کشیدم..به خاطر بی مهری پدر و مادرم هیچ وقت اشک نریختم ولی به خاطر آرام و آرتام یه گوشه می نشستم و به یاد خاطراتشون صورتم خیس از اشک می شد..
به خاطر دردناک بودنش..به خاطر تموم زجرهایی که کشیدم همیشه از گذشته م فراری بودم..
هنوزم چشمام می سوخت..
سردی چشمام سدی شده بود تا جلوی اشکامو بگیرم..ولی گرمی این اشکا کم کم داره یخ چشمامو ذوب می کنه..
حس می کنم نمی تونم بیش از این جلوی خودمو بگیرم..
ولی بازم سرسختانه مقاومت می کردم»..

- با مرگ آرام و کابوس های شبانه م به یه مرده ی متحرک تبدیل شدم..
وضعیت آرتام ازمن بهتر بود..اونم خواهر دوقلوش رو از دست داده بود و این براش سخت بود ولی فقط همینو می دونست و کم کم بهش عادت می کرد..
ولی من چی؟..منی که شاهد گناهکار بودن مادرم بودم..گناهی که هیچ بخششی درش جایز نبود..


مادرم تو مراسم آرام حاضر شد و شاهد نگاهه مملو از نفرت من به خودش بود..
وقتی اطرافمون خلوت شد رفتم پیشش ..هر اونچه که می دونستم و از سر بیزاری بهش گفتم..
زار می زد و چیزی نمی گفت..
با شونه های خمیده از کنار قبر آرام بلند شد..سرشو زیر انداخته بود..
فقط بهش گفتم چرا؟..چرا با ما اینکارو کردی؟..

نگام نکرد..گریه امونش نمی داد..میون هق هقاش گفت که ایدز داره..گفت اون عوضیا بهش نظر داشتن و به خاطر اوناست که الان زندگیشو از دست داده..
می خواسته انتقام بگیره..وقتی از پدرم جدا شده فهمیده ایدز داره..
به پدرم گفته و اونم ازمایش داده ولی اون مبتلا نشده..چون مدت زمان طولانی با هم رابطه نداشتن..

گفت زمان زیادی برای زنده بودن نداره..داره میره خارج و دیگه هم به اینجا بر نمی گرده..
اون رفت..
شوک بزرگی بود..

« و اینجا رازی وجود داشت که نمی خواستم دلارام از وجودش با خبر بشه..
نمی دونم تردید و تو چشمای سرخم دید یا نه ولی الان وقتش نبود»..

-نموند تا ازش بپرسم..هنوز قانع نشده بودم..منو تو ابهامات گذاشت و رفت..
همه ی نفرتم از اون 9 نفر بود..کسایی که زندگیمونو به نابودی کشیدن..کسایی که به مادرم نظر داشتن..
اونا مبتلا نشدن چون مادرم نموند تا انتقامش رو بگیره..گفت که اون شب در اون حد باهاشون نبوده برای همین هیچ کدوم از اون 9 نفر مبتلا نشده بودند..

هرگز نمی تونستم اینو تحمل کنم..در کنار درسم به دنبال راه چاره ای بودم..
هیچی از درس و دانشگاه نمی فهمیدم ولی چون جزو دانشجویان نمونه بودم می تونستم تا جایی خودمو بالا بکشم..
باید جبران می کردم..باید می موندم و می جنگیدم..هدفمم همین بود..

رشته ی مهندسی کامپیوتر..رشته ی مورد علاقه م بود..
به خلبانی هم علاقه ی زیادی داشتم..ولی گنجایشش رو نداشتم..سفر با هواپیما و داشتن تمرکز در حین خلبانی..
هیچ کدوم رو در خودم نمی دیدم..

« به هواپیمایی که از سقف کلبه اویزون بود نگاه کردم..
عاشق خلبانی بودم..
حس پرواز..
سبکبالی و رهایی از هر چیزی..
واقعا ل*ذ*ت *ب*خ*ش بود..
هیچ وقت به اونچه که می خواستم نرسیدم»..

نقاشی می کردم..کابوس های شبانه م و به روی بوم میاوردم..همون سایه ها..تک تک برام تکرار می شدند..تصویر مادرم..

نسبت به همه چیز سرد شده بودم..هیچ چیز تو زندگی رنگ و بوی خودشو نداشت..همه چیز برام سیاه و کدر شده بود..
از همه نفرت داشتم..از همه..پدرم..مادرم..اطرافیانم..

چند ماه گذشت..پدرم گفت که داره واسه چند روز میره سفر کاری خارج از کشور..همون شهری که اقوامش ساکن هستند..
از من و آرتام هم خواست همراهش بریم..
من قبول نکردم ..ولی آرتام گفت که باهاش میره..
به شب نکشید خبر اوردن هواپیمایی که آرتام و پدرم توش بودند به علت نقص فنی اتیش می گیره و منفجر میشه..
تو لیست پرواز هم اسماشون بوده و سوار هواپیما شدند..

«با خدا قهر کرده بودم چون اونو هم مقصر می دونستم..
از همون زمان با خودم عهد کردم که دیگه اسمش و نیارم..
ولی نتونستم..
خیلی جاها یادش می افتادم اما با لجبازی اونو نادیده می گرفتم..فکر می کردم خدا رو فراموش کردم ولی وقتی با دلارام اشنا شدم و فهمیدم هنوز زنده م و حق حیات دارم اروم اروم به وجودش پی بردم..
هنوزم ازش دلگیرم..
اینکه چرا تقدیرم رو اینطور عذاب اور و دردناک رقم زد؟»..

-همه ی اتفاقات شوم پشت سر هم..
گاهی باورم نمیشه همه ی این حوادث برای من و خانواده م اتفاق افتاده باشه..
پیش خودم میگم مگه میشه؟!..از همون اول تا به الان؟!..
از خدا گله داشتم..یه جورایی باهاش قهر کرده بودم..
با این وجود من موندم و قلبی که تبدیل به سنگ شد..

همه رو از دست داده بودم..دیگه کسی رو نداشتم که به عنوان خانواده بهش تکیه کنم..
از همون اول بی کس و تنها بودم تا به الان..
بعد از یه مدت کوتاه لیلا سهمشو گرفت و رفت پی کارش..

تو فکر انتقام بودم..حالا که هیچ انگیزه ای واسه زندگیم نداشتم..یه جوونه 20 ساله با کوهی از مشکلات..
همون موقع بود که شایان اومد پیشم و باهام حرف زد..بهم گفت که حاضره راهنماییم کنه..گفت باهاش کار کنم و قسم بخورم که 10 سال کنارش می مونم و در مقابل دِینی که بهش دارم براش کار کنم..

کارایی که تنها از من بر می اومد و کسی رو دستم بلند نمی شد..آرشامی که روزی قلب مهربونی داشت و به عشق خواهر و برادرش تو سینه ش می تپید تبدیل شد به سنگ سخت و نفوذ ناپذیری که همه ی سدها رو از سر راهش بر می داشت..

وقتی درسم تموم شد بیشتر مواقع کارای شرکت و می سپردم دست شرکا و خودم با شایان همراه می شدم..
ازهمون اول قانون خودمو بهش گفتم..اینکه ادم نمی کشم..به بچه ها کاری ندارم..اهل دختر و دختربازی هم نیستم..

ولی 3 نفر رو ناخواسته کشتم..قصد نابود کردن من رو داشتن و نتونستم کاری بکنم..دستم به خون الوده شد و از این بابت گناهکارم..
ازاون 9 نفر 8 نفر رو پیدا کردم ..قصدم این بود هر کدوم که دختر داشت باهاشون طرح دوستی بریزم و با احساساتشون بازی کنم و در اخر که ازشون سواستفاده کردم رهاشون کنم..ولی حاضرم قسم بخورم که حتی دستمم به تن و بدنشون نزدم..چشم به جسمشون ندوخته بودم فقط با روحشون کار داشتم..

می دونستم هر ادمی از نظر روحی بالاترین اسیب رو می بینه که حتی جسم هم نمی تونه اون درد رو به این شفافی حس کنه..
می دونستم باید از نقطه ضعف طرفم استفاده کنم تا به هدفم برسم..
همه شون هم یک یا دوتا دختر و داشتن..در غیراینصورت باید یه فکر دیگه می کردم..


نفر نهم دلربا بود اون هم به این خاطر که منو یاد مادرم مینداخت..با همون بلند پروازی ها و اینکه خیلی راحت با وجود عشقی که به ظاهر به من داشت به خاطر اهدافش همه چیز رو نادیده گرفت..

من علاقه ای بهش نداشتم و تموم توجهم از روی همین شباهت بود و حدسم در موردش کاملا درست از آب در اومد..
باهاش مثل بقیه رفتار نکردم ولی خودش نخواست کنار بکشه..

« حقیقت همین بود..
دلربا از همه نظر شبیه به مادرم بود..بارها خواستم اونو از سرم باز کنم ولی نتونستم..
اون با سیاست خاصی هر لحظه به من نزدیک تر می شد..
هر روز بیشتر از قبل شاهد شباهت های اخلاقی اون دو نفر به هم می شدم..
و دلیل اصلی که خواستم ازش انتقام بگیرم همین بود»..

- اون 8 نفرکه از دوستان پدرم بودند و با مادرم رابطه داشتند زیاد از نزدیک منو ندیده بودند..چون نه تو محافلشون ظاهر می شدم و نه باهاشون حرف می زدم واسه همین شناخته زیادی روی من نداشتند..
جدا از اون مرد که معشوقه ی مادرم بود..

وقتی به کمک شایان همه ی دارایی پدرم و فروختم از نو شروع کردم و کارخونه ی جدید تاسیس کردم ..کارخونه ی خرید و فروش و ساخت قطعات کامپیوتری ِ پیشرفته..

«نسب» رو از فامیلیم حذف کردم..همه فکر می کردن تنها بازمانده ی خانواده ی تهرانی نسب رفته خارج و دیگه بر نمی گرده ولی این ذهنیت رو من به کمک شایان برای همه شون ساختم..

و یه جور دیگه بهشون نزدیک شدم..سال ها گذشت تا تونستم خودمو اماده کنم..
با ارسلان رابطه ی خوبی ندارم به خاطر خواهرم..
اگه می بینی هنوز زنده ست و داره نفس می کشه بدون که تمومش به خاطر شایان ِ..


ولی حالا دیگه اوضاع فرق کرد..دیگه اون آرشام سابق نیستم..
مطمئن باش اگه 1 روز از عمرم باقی مونده باشه بالاخره ازش انتقام خون خواهرم و می گیرم..
آرام پاک بود و لیاقتش این نبود که به خاطر وجود ننگ و کثیف ارسلان نصیب خاک بشه..
نمی تونم به گذشته برگردم ولی می خوام از این به بعد بدون دغدغه زندگی کنم..واقعا خسته شدم..

« نگاهش کردم..
تموم مدت در سکوت به همه ی حرفام با دقت گوش می داد..
صورتش از اشک خیس بود و دستاشو با استرس در هم می فشرد..
چشمای خاکستری و آرامش بخشش در اثر گریه سرخ شده بود..
اخمامو در هم کشیدم..طاقت نداشتم ببینم..
سرمو زیر انداختم ..
لحنم آروم بود»..

- هنوز دنبال نفر دهم می گردم..دلربا نفر نهم بود که ازش گذشتم..اون 8 نفر رو پیدا کردم و همه رو یه جا جمع کردم..
بعضیاشون تغییر کرده بودن ..ولی هنوز تعدادیشون خلق و خوی گذشته رو در خودشون داشتن..
وقتی شنیدم که چندتا از اون دخترا به خاطر کار من خودکشی کردن یاد آرام افتادم..گذشته جلوی چشمام بود..
وقتی جسم سردشو تو اغوشم گرفتم و تو گوشش با گریه می نالیدم و حرف می زدم..
ولی این دخترا جون سالم به در برده بودن..
ولشون کردم ولی قبل از اون جوری به وحشت انداختمشون که هر گناهی تو گذشته مرتکب شده بودند رو 100 بار جلوی چشماشون اوردم..

من اون کسی نبودم که بخوام مجازات کنم..فقط می خواستم انتقام بگیرم ولی خدا خیلی وقت پیش اینکارو کرده بود..اون ها تقاص پس داده بودند..هر کدوم به نوعی..

باز هم وجودش و حس کرده بودم..اینکه اگه من فراموشش کردم اون هیچ وقت تنهام نذاشت..
ای کاش تا اینجا پیش نمی رفتم و همه چیز و به خودش سپرده بودم ..ای کاش هیچ وقت فکر انتقام به سرم نمی زد و خدا رو از یاد نمی بردم..تا حالا اینقدر احساس گناه نکنم..
خود کرده را تدبیر نیست..خودم خواستم تا به این روز بیافتم..پس حق گله کردن ندارم..

توی این مدت از شایان کارهای درستی ندیدم..خیلی جاها خواست بهم نارو بزنه ولی نتونست..
بالاخره یه روز این بازی رو تمومش می کنم..

خاطراتمو تو یه دفتر ثبت کردم و پیش خودم نگه داشتم..
یه دفترچه ی کوچیک که مال آرام بود..به یادگار با خودم داشتم و هر اونچه که به ذهنم می رسید رو درش یادداشت می کردم..

«به گردنم دست کشیدم..
صلیبی که به گردنم بود و طی این 10 سال هیچ وقت از خودم دورش نکرده بودم»..

-- این گردنبند یادگار پدرمه..از وقتی تصمیم گرفتم مثل خودش سرسخت و مغرور باشم اینو به گردنم انداختم..
حالا تو از همه ی گذشته ی من با خبری..

می دونی چیا به من گذشته و چه گناهانی رو خواسته و ناخواسته تو زندگیم مرتکب شدم..
ازت می خوام در مورد همه شون فکر کنی..
تصمیمت هر چی که باشه قبول می کنم..

تو درگاه ایستادم..سرمو بلند کردم و نفس عمیق کشیدم..
ترسی مبهم تو دلم بهم اجازه نمی داد قدم بعدی رو بردارم..
می ترسیدم از دستش بدم..
فقط اونو داشتم..
اون انگیزه ی من برای ادامه ی زندگیم بود..
دلارام کسی بود که تونست قلب یخ زده م رو گرم کنه..
صورتمو به حالت نیمرخ به طرفش برگردوندم..
و لحنی که گرفتگی صدام رو به وضوح نشون می داد..

-ازت می خوام این مدتی که با هم بودیم رو به یاد بیاری..دوست دارم به همه چیز خوب فکر کنی ..به تموم حرفام..به گذشته م ..به کارایی که کردم..ازت می خوام تصمیم عجولانه نگیری..از حالا به بعد می خوام دنبال آرامش باشم..اونو کنار تو پیدا کردم..آرامش از دست رفته م رو تو بهم برگردوندی..پس...........

نمی تونم بهش بگم..
حس می کنم هنوزم باید سکوت کنم..

با مکث کوتاهی از در کلبه بیرون رفتم..



سایر قسمت های این رمان