رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان
بزرگ وکوچک کردن متن

رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی!!!۴

به خونه که رسیدم فرشاد بازم مثل همیشه سیریش شد. اونقدرداغون بودم که فکر کنم خودش فهمید باید خفه شه بدون اینکه حتی ازم بپرسه چمه.

در اتاق رو که میخواستم باز کنم دستام میلرزید.وضعیت افتضاحی داشتم.

هیچ وقت انقدر خرد نشده بودم.به نطرم نمیومد هیچ چیزی اونقدر ارزش داشته باشه که بخوام توسط یه غریبه اینطوری له شم.اون این حقو نداشت.هرکسی هم که میخواد باشه ولی بازم این حقو نداشت.من یه دختر جوونم . لبریز از غرور حتی اگه خدمتکارش هم باشم بازم ادم که هستم.ولی انگار که مجبور بودم . نباید جا میزدم . باید بهش ثابت میکردم ضعیف نیستم.و باید یه قول خودش خر فهمش میکردم که حق چنین کاری رو نداره.یاد ایسان و پرستو افتادم که چند بار هم توی خونه ی این پسره و هم توی تاکسی بهم زنگ زده بودن. با اینکه حوصله نداشتم ولی زنگ زدم به ایسان.

-الو سلام مردی؟؟؟؟چرا جواب نمیدادی؟

-سلام بزنگ به پری بگو بیاد اسکایپ.

-چته تو باز؟باشه بای

خداحافظی نکرده گوشی رو قطع کردم.

بی حوسله کامپیوتر رو روشن کردم. یه کامپیوتر ال جی نسبتا قدیمی ولی پر از برنامه های توپ و مورده استفاده. اینتر نت هم که بود و به لطف گندکاری های فرشاد حتی یه لحظه هم قطع نمیشد.توی مدتی که سیستم  درحال باز شدن بود سرم رو روی میزکامپیوتر گذاشتم. هنوز هم سر گیجه داشتم و گرسنه ام بود. من ادم ضعیفی نبودم که با یه مشت حرف بی اساس یه شازده ی مغروره بی درد از پا بیافتم.نه من یه چنین ادمی نبودم.اما اینبار انگار فرق داشت.غرور بیچارم با گوشای خودش صدای شکستنشو شنید و صاحب بی عرضه ی این غرور حتی نمیتونست جمع کنه خرده غرورهای شکستشو.از فکر به اون حرفا حالم بدتر میشد.نیاز به کسی داشتم که بتونم باهاش حرف بزنم.پرستو و ایسان بهترین و شاید تنها گزینه بودن برام.صفحه ی اسکایپ رو که باز کردم پرستو و ایسان داشتن باهم چت میکردن.با وروده من پرستو از جواب ندادنم به تلفناش گله کرد و ایسان پرسید:چه مرگته تو؟

پرستو:رفتی پیش اقای مهندس :)خوش گذشت؟خوشگل بود

من:اره رفتم

پرستو:خوب چی شد؟؟؟؟؟

من :خردم کرد نامرد انقدر تحقیرم کرد که نگو

ایسان:غلط کرد مگه الکیه؟؟؟خوب من که گفتم نرو فکر اینجاهاشو کرده بودم

-پرستو:زورش به مظلوم رسیده؟جوابشو دادی حسابی دیگه

-من :نه نتونستم یه جوری بود که برای اولین بار نتونستم جواب بدم

-ایسان:مگه کیه این عفریت؟

-من:نمیدونم …. هیچی ازش نمیدونم

-پرستو:اشکالی نداره خوبه که فهمیدی و نمیری

-من:میرم

-ایسان:خللل شدی؟؟؟مگه نمیگی خردت کرد؟

-من:نباید نشون بدم ضعیفم باید ثابت کنم حق تحقیر منو نداره

-پرستو:دیوونه شدی؟ادمی که جلوش کم میاری کسیه که تو مشتش خرد میشی

-من:من میرم پشیمون هم نمیشم خدافظ

-ایسان:صبر کن ببینم کجااااا؟؟؟

-پرستو:سارا توروخدا بیشتر فکر کن

دیگه نمیتونستم بیشتر از این دووم بیارم و باهاشون بحث کنم .من تصمیمم رو گرفته بودم.تازه وقتی که بهش زنگ زدم و به خونه اش رفتم یعنی با پیشنهاد کارش موافقت کردم.ولی هرچی که بود نباید جا میزدم.انگار خودمو به یک بازی دعوت کرده بودم. بازی که باید توش برنده میشدم.بازی که توش حق بامن بود.ولی دلم حرف پرستو رو تایید میکرد.احتمال اینکه شکسته تر از این بشم وجود داشت.قیافش به ادمایی نمیخورد که حاضر بشن به اسونی از یه دختر ۱۸ ساله که خدمتکاره شخصی شونه ببازن.ولی من در هر شرایطی که بود باید برای کار به این خونه میرفتم.اروم روی تخت دراز کشیدم و پلک هامو بستم . نیاز به ارامش داشتم.

***

از خواب که بلند شدم ساعت ۷ بود.معدم تیر میکشید.علی رغم بی حوصلگیم به اشپزخونه رفتم.صدایی از اتاق فرشاد نمیومد پس خونه نبود.توی این سانس ها هیچ وقت خونه نمیموند.توی اشپزخونه ملوک خانم نگاهم که کرد محکم روی دستش زد و گفت:((دختر تو چرا انقدر رنگت پریده؟))

-چیزی نیست ملوک خانم گرسنه ام.

-بشین اینجا الان برات یه چیزی میارم بخوری.ناهارم که نیومدی پایین.اخه دختر خوب اینم کاره تو با خودت میکنی.

غذارو برام توی مایکروویو داغ کرد و با مخلفاتی مثله ماست و سالادو … برام میزو چید. گرسنه ام بودو توی اون لحظه جز پلومرغی که جلوم  بود نمیتونستم به چیزه دیگه ای فکر کنم و یا غصه بخورم.پس با لذت تمام غذامو خوردم.سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم.سرمو که بالا گرفتم ملوک خانم با یه حسرت خاصی بهم نگاه میکرد.

-چیزی شده ملوک خانم؟

-نه عزیزم داشتم به این فکر کردم که من فقط توی این دنیا یه دختر مثله تورو کم دارم.

اهی کشید و ادامه داد:((بین این ۳ تا پسر من دلم میخواست کاش یه دخترم خدا بهم میداد.اما دیگه انگار قسمت نیست))

نمیدونستم چی باید بگم لبخندی زدم و دوباره مشغول غذا خوردن شدم.

غذام که تموم شد ملوک خانم دوباره اهی کشیدو گفت:((من که دختر ندارم ایشالا خدا حداقل بهم ۳ تا عروس درست به خوشگلی و شیرینی تو بهم بده.))

-ایشالا همه ی پسراتون خوشبخت شن.

-خدا از دهنت بشنوه عزیزم.

-ممنون بابت غذا من دیگه میرم درس بخونم.

-برو دخترم موفق باشی.

بنده خدا ملوک خانم هم خیلی سختی کشیده بود تا پسراشو دست تنها بزرگ کنه.از بین این ۳ تا سهراب که از همه بزرگ تر بود رفته بود خارج و انگار نه انگار که مادر پیرش اینجا داره تو خونه ی مردم کار میکنه.امیرشون هم سربازی بود و ایلیا هم دانشگاه سراسری اونم عمران قبول شده بود.ایلیا رو میشناختم و به نظرم ملوک خانم میتونست بهش تکیه کنه چون امسال هم لیسانش رو میگرفت و میتونست یه کاره خوب پیدا کنه. البته اینطور که من میدونستم الان هم علاوه بر درس خوندن توی یه کارگاه کار میکرد.وارد اتاق شدم و از فکر ۳ تا پسر ملوک خانم اومدم بیرون.اذر ماه و هزار تا درسو کتاب که باید همشونو موبه مو میخوندم.من هدف بزرگی داشتم . پزشکی که من میخواستم باید بابتش خیلی تلاش میشد. باید خودم رو خفه میکردم.اما با شرایط جدیدی که برام پیش اومده بود بعید میدونستم بشه راحت از پسش بر اومد.حقیقتش فکر میکردم کلا نمیشه از پسش براومد.جای فکر کردن به این چیزا درس هایی که توی اون یک هفته خونده بودیم رو مرور کردم و یه مقدارهم تست زدم.بین درس خوندنم یادم افتاد نماز نخوندم و ساعت ۱۰:۳۰ شده بود.سریع وضو گرفتم و نمازمو خوندم .میان نماز احساس کردم صدای باز شدن در میاد با این حال تمام تلاشمو کردم که تمرکزم به نماز خوندن باشه.

سلام اخر رو که فرستادم خیلی با تردید سرم رو سمت در برگردوندم و با دیدن فرشاد توی درگاه متعجب شدم.هیچ وقت توی این ساعتا خونه نبود.

داشت با یه لبخند به من نگاه میکرد.

-درود بر حاج خانم کوچولوی من…

-هنوز مشرف نشدیم به چه اجازه ای اومدی تو اتاق من؟

-علیک سلام اولا بعدم چیه میخواستم یه حالو احوالی از دختر عمه ی بی حالم بگیرم.

-من حالم خوبه هیچم بی حال نیستم .

باصدای نسبتا اروم و با یه لبخند مرموز گفت:حالا که انقدر حالت خوبه کاش یه حالیم به ما میدادی سرحال شیم چه حال تو حالی مشه اگه بشه

از سر سجاده بلند شدم و صدامو بلند کردم

-فرشاد فقط کافیه یه بار دیگه جلوی من از این حرفا بزنی یا بهم پیشنهادی بدی حتی به شوخی اونوقت فیلم و صدایی که از کام گرفتنت دارم رو به ارواحه خاکه مادرم به دایی که هیچی به همه ی فامیل و دوست و اشنا بلوتوث میکنم حالا هم گمشو از اتاق من بیرون پسره ی هوسباز.

جاخورده بود . تمام حرصی که از پناهی داشتم رو سر فرشاد خالی کردم.شک ندداشتم قیافم انقدر عصبانی و داغون شده که اگه خودمم ببینم بترسم.

-دیوونه ی روانی !تو هیچ وقت این چیزا رو نمیفهمی.به این فکر کن که یه روز اون فیلمارو از چنگت درارم اونوقت یه کاری میکنم که دیگه جرات نکنی خدا تو صدا بزنی.

بعد درو محکم بست و شرشو کم کرد.بلند داد زدم:((لعنتیییی این فکرارو نکن تو هیچ غلطی نمیکنی بکنی هیچ غلطی…))

اعصابم حسابی ریخت و پاش شده بود.بدنم میلرزید.نمیدونم از پیشنهاد بی شرمانه ی فرشادکه هر لحظه جدی تر میشد یا از اتفاقی که امروز توی خونه ی پناهی افتاد و یا از ترس اینده ای که مبهم تراز قبل و دست نیافتنی شده بود. اینده ای که خیلی روبه سیاهی میرفت.به سیاهی خوابی که توش فرو رفتم.

سایر قسمت های این رمان
برچسب‌ها: رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی
[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 19:7 ] [ admin ]
[ ]