رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی!!!5

ساعت گوشیم رو روی ساعت اذان صبح تنظیم کرده بودم تا هم نمازمو بخونم و هم وسایلمو جمع کنم.مطمءن بودم که نمیتونم با وجود فرشاد وسایلمو از خونه ی دایی ببرم. حدود ۵ دقیقه روی تخت نشستم تا موقعیتو شناسایی کنم.اصلا مواقعی که از خواب بیدار میشدم خدا روهم به زور خداییش میشناختم. هنوز کامل از خواب بیدار نشده از روی تخت بلند شدم.تلو تلو هم میخوردم حتی.با چشمهایی نیمه باز و نیمه بسته ابی به دست و صورتم زدم و بعد وضو گرفتم.با تردید از اتاق بیرون رفتم. قصدم از بیرون رفتن از اتاق این بود که بفهمم فرشاد خونس یا نه.دلم میخواست نباشه.اروم اروم از پله ها رفتم پایین.خوابش خیلی سبک بود.از خونه بیرون زدم و با قدم های سریعتری به طبقه ی پایین و در حقیقت خونه ملوک خانم رفتم.برای در زدن تردید داشتم.نمیدونستم که ملوک خانم برای نماز صبح اونم این وقته صبح بیدار میشه یا نه. چند بار هم دستمو سمته در بردم اما منصرف شدم . کم کم داشتم نا امید میشدم که در باز شدو قامت بلند ایلیا رو توی درگاه دیدم.چه قدی کشیده بودا.اولش ترسیدم.ولی بعد خودمو جمعو جور کردمو گفتم:((سلام.))

-علیکه سلام کاری داشتین؟

چه قدر هم بد اخلاق.البته هرکسی جای ایلیا بود هم توی اون ساعت همینطوری برخورد میکرد.

-ببخشید من خیلی بد موقع مزاحم شدم ملوک خانم بیدارن؟

ایلیا اومد جوابمو بده که صدای ملوک خانمو شنیدم:((ایلیا کیه ؟))

-منم ملوک خانم

-بیا تو دخترم …ایلیا چرا دعوت نمیکنی ساراس دیگه

-نه ممنون ملوک خانم مزاحم نمیشم میشه بی زحمت یه لحظه تشریف بیارین؟

ایلیا نگاه بی تفاوتی نثارم کردو بعد به داخل خونه رفت.ملوک خانم هم ارام ارام سمته در اومد.بنده خدا از دیدن من توی اون موقع صبح تعجب کرده بود.

-سلام 

-سلام دخترم چیزی شده؟

-نه نه نگران نباشین حقیقتش یه سوالی داشتم

-بپرس گلکم

-خواستم بپرسم فرشاد دیشب برگشت خونه؟

-اقا فرشاد نه برنگشتن چه طور؟

-راستش…

نفسمو با صدا بیرون دادم.اول صبح بودو هوا سرد.جریانو برای ملوک خانم توضیح دادم.اشک توی چشماش جمع شد.نمیدونستم انقدر دوسم داره.وبعد اروم بغلم کرد.

-امیدوارم هرچی خیره پیش بیاد اما دخترم مطمءنی که میخوای بری؟

-بله ملوک خانم باید برم

-کی میری حالا؟

اروم از توی اغوشش بیرونم کشیدو خیره شد به چشمام.

-اگه فرشاد خونه بود همین حدودا میرفتم ولی وقتی تا الان نیومده یعنی ساعت ۹ و ۱۰ هم برنمیگرده.الان وسایلمو جمع میکنم تا توی همون سانسا برم.

-خوب پس بذار بگم ایلیا بیاد کمکت کنه.

-نه نه تورو خدا من که وسایل زیادی ندارم.اونجایی هم که میخوام برم همه چیز خودش داره اصلا نیازی نیست من با خودم چیزی ببرم.فقط باید لوازم شخصیمو جمع کنم.درضمن الان هم که نمیخوام برم.الان فقط وسایلمو جمع میکنم.با اجازتون.

-اگه چیزی خواستی صدامون کن دخترم…به سلامت

دیگه چیزی نگفتم و به بالا رفتم.توی خونه کلا تنها بودم.گرچه میدونستم ملوک خانم اینا طبقه ی پایینن ولی یه احساس بدی داشتم.دوباه به اتاق خودم برگشتم.اونجا بیشتر احساس ارامش میکردم.بیشتر از کل دنیا فقط توی همین اتاق متوسط و با چیدمانی ساده ولی به سلیقه ی خودم ارامش میگرفتم.اتاقی که دورتادورشو کرده بودم خاطره و هرچیزی که بهم احساس خوبی میده.کلی عروسک جدید و یا قدیمی شیشه های بعضا پر یا خالیه عطر…انواع و اقسام عطر هایی که دوسشون داشتم.درحقیقت عطر و شکلات تنها چیزایی بودن که ازشون کلکسیون جمع میکردم.یه کلکسیون دخترونه و خوشگل با جعبه هایی که اکثرا کار دست خودم پری و ایسان بودن.نگاهی به تمامی وسایل درون اتاق کردم.کلا اتاقم قربونش برم کلکسیونی بود برای خودش.گوشه گوشه اش خوراکی هایی با بسته بندی های وسوسه انگیزی که خودمم نمیدونستم چه طور خودمو کنترل کنم و نخورمشون.کتاب هایی که نه ملزما به نظم و لی بایه چیدمان خاصی فضای اتاقمو خواستنی ترم میکردن!اتاق خواستنی!من هرکاری که دلم میخواست توی خونه ی  دایی انجام میدادم و هرچیز که دلم میخواست میخریدم.اوایل حتی یه بستنی کیم هم دلم نمیومد بگیرم اما وقتی شنیده بودم که دایی از پول بابا برام خرج میکنه دیگه با دلی مطمءن و بدون هیچگونه عذاب وجدان پولای بابای خدا بیامرزمو خرج میکردم.و برام هم مهم نبود چه قدرش رو خود دایی مصرف میکنه.وکیل خانوادگی مون بهم گفته بود که وقتی ۱۸ سالم تموم شد میتونم ارث و میراث پدرمو از دایی بگیرم اما به نظرم این بد ترین کارممکن در حق ادمایی بد که ۹سال خواسته یا ناخواسته درست مثل و برابر پسر خودشون بزرگم کرده بودن.حتی به اون اموال فکر هم نمیکردم و حقیقتش نمیدونستم که اصلا چیزی ازشون باقی مونده یانه.نیم ساعت بود وضو گرفته همین طوری وقتمو گذرونده بودم.سجادمو با یه ارامش خاص و وصف ناپذیری پهن کردم.بوی عطر جانمازم هم توی اتاق پخش شد.کلا یه فضای معنوی درست شده بود که بیا و تعریف کن. 

توی تموم لحظه هایی که نماز میخوندم و به اتاقم و درو دیوار فکر میکردم اصلا انگار به کلی یادم رفته بود که همین امروز و حدود ۳ ساعت دیگه باید برای همیشه از این خونه برم.یه غم عجیبی سراغم اومدو دل شوره گرفتم.دل شوره ی خیلی چیز ها که از نظرم ارزش نگرانی رو داشتن.دلشوره ی تحقیر بی پناهی زیره سایه ی اقای پناهی هه

حتی دلم هم نمیخواست جلوی این افکار سراسر ناامیدی رو بگیرم. انگار تسلیمشون شده بودم.با بی رمقی و با وجود همین افکار مزخرف و مغشوش وسایلمو جمع کردم.دلم میخواست بخوابم اما با نگاه به قفسه ی کتاب های درسی خواب از سرم پرید.به عنوان یه دختر پشت کنکوری با کلی امیدو ارزو باید خیلی بیشتر از این ها درس میخوندم.از روی برنامه دوتا از کتاب هارو بیرون کشیدم مابقی رو توی اثاث ها گذاشتمو مشغول به درس شدم که لااقل از فکر کردن به اینده و مخصوصا اقای پناهی بهتر بود.خ 




برچسب‌ها: رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی
[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 2:20 ] [ admin ]
[ ]