رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان
بزرگ وکوچک کردن متن

عشق و سنگ2

قسمت دوم

داشتم از پله ها میومدم پایین که صدای در اومد. فهمیدم بابا هم اومد. حالا میمونه که چه جوری بهش بگم.یعنی مخالفت میکنه؟بیخیال یسنا هرچه بادا باد...

- سلام بابایی.

بابا- سلام گل دختر. خوبی باباجان؟

- مرسی خسته نباشین.

بابا- درمونده نباشی.

مامان- یسنا

- بله؟

مامان- بیا کمک کن میزو بچینیم.

- باشه.

به طرف آشپزخونه رفتم تا میزو بچینم. بعد از چیدن میز رفتم بهزاد و الیاس و بابا رو برای ناهار صدا زدم. وقتی ناهار میخورم فکرم خیلی مشغول بود طوری که بابا پرسید

بابا- یسنا بابا چیه تو فکری؟

- ها .... نه چیزه.... شب آیلین شون میان اینجا...

بابا- ا؟مناسبتی داره؟

- نه همین جوری. عیبی داره؟

بابا- نه. اتفاقا یه هفتس نتونستم رضا (بابا آیلین) ببنیم. بس که تو این هفته سرم شلوغ بوده.

سری تکون دادم و هیچی نگفتم. تصمیم گرفته بودم شب توی مهمونی به بابا خبر قبولیمو بدم تا اگه مخالفت کرد دست به دامن عمو رضا بشم. بعد از ناهار رفتم بالا برای استراحت تا شب سرحال باشم. آروم روی تختم دراز کشیدم و اینقدر به راه های مختلف برای راضی کردن بابا فکر کردم تا بلاخره خوابم برد.

با احساس این که یه چیز دازه روی پام حرکت میکنه از خواب پریدم و چون تختم کنار دیوار بود چسپیدم به دیوار.

بهزاد- قیافشو نگاه کن توروخدا.....

با شنیدن خنده بهزاد به طرفش برگشتم و دیدم از شدت خنده پخش شده روزمین.یه پرم دستش بود که با همون کشیده بود روی پاهام.

-  حناق. تو مگه نمیدونی من رو پاهام حساسم بیشوووووور...

حالا نوبت اون بود که با جیغ من سریع خندشو جمع کنه و صاف بشینه.

بهزاد- هوی چته؟

- روتو برم مگه نمیدونی من چقد قلقلکیم؟ مرض داری؟ هنوز تلافی اون بلای صبحتو سرت نیاوردم این کارا رو میکنی؟

با یه جهش خودمو بهش رسوندمو موهاشو کشیدم.

بهزاد- آی آی ول کن کندی زلفای خوشگلمو...

- تا نگی غلط کردم ول نمیکنم.

بهزاد- باشه باشه میگم.

-بگو

هیچی نمیگفت وبا قیافه مظلوم زل زده بود تو چشام. چشای بهزاد خاکستری بود که وقتی چشماشو مظلوم میکرد خیلی خواستنی میشد. ولی کور خونده. من که دیگه این حیلشو میشناسم خرش نمیشم برای همین موهاشو بیشتر کشیدم.

- بگو دیگه.

بهزاد-آااااااای باشه .... غلط کررررردی.

با دست دیگم یه نیشگون کوچولو از بازوش گرفتم که یه جیغ که چه عرض کنم یه عربده بلند کشید که من که سهل فکر کنم همسایه واحد بیستم، طبقه هفتم، آپارتمان سومی، سمت چپ سر خیابونم کرشد. موهاشو ول کردمو رفتم عقب و همینطور که دستم روی گوشام بود گفتم

- الهی خدا نکشتت. گوشام کرشد.

یه خنده از سر بدجنسی کردو سریع رفت بیرون. به ساعت روی دیوار نگاه کردم. ساعت 6 بود. دیگه کم کم باید مهمونا میومدن برای همین رفتم و یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و اومدم تا آماده بشم.در یاسی رنگ کمد دیواریمو باز کردم دنبال یه لباس میگشتم تا بپوشم. اتاقم یه اتاق سه در چهار بزرگ با کاغذ دیواری یاسی بود که روش گلای کوچولو داشت. سمت چپ اتاقم کتابخونم بود که درست روبروی کتابخونه میزم که روش لب تابم بود قرار داشت. سمت راست کتابخونم حموم بود سمت چپشم میز توالتم. گوشه سمت راست اتاقم تختم و گذاشته بودم. کمدمم روی دیوار روبروی تختم بود.

 بلاخره یه بافت گلبهی یقه هفت با یه ساپورت مشکی چسپ انتخاب کردم و پوشیدم صندلای سفیدمم گذاشتم کنار تا پام کنم.

 پشت میز توالتم نشستم تا موهامو شونه بزنم. همینوطور که داشتم موهامو شونه میزدم اجزای صورتمو بررسی میکردم. پوست گندمی،چشمای درشت قهوه ای روشن با ابرو های هشتی و مژه های پر پشت مشکی. صورت تپلی داشتم... نه که چاق باشم ها.... فقط توپرم. لبای قلوه ای و قد بلند. موهام قهوه ای خیلی تیره بود که توش یه تیکه های قهوه ای روشن داشت طوری که همه فکر میکردن موهامو مش کردم اندازشم تا زیر کمرم بود و سر موهامم فر درشت بود. کلا عاشق موهامم بود برای همین اصلا دلم نمیخواست کوتاهشون کنم.

 بعد شونه کردن موهام که ده دقیقه ای طول کشید با یه گیره پشت سرم جمعشون کردم و یه ذرشم آزاد گذاشتم. یه برق لب به لبام و رژ گونم زدم تا ازاین حالت رنگ پریدگی در بیام. بلاخره از آینه دل کندمو رفتم پایین. به محض این که از آخرین پله اومدم پایین زنگ درو  زدن. با سرعت جت پریدم سمت آیفون تا در باز کنم که  با دیدن دایی علی پشت در خشکم زد.

مامان- چرا خشکت زده درو باز نمیکنی؟

- مامان...... دایی علی.

مامان- چی؟ خب چرا درو باز نمیکنی یه ساعته دارن زنگ میزنن؟

مامان به سرعت به سمت آیفون اومد و خودش درو باز کرد. دایی علی 4 سال از مامان کوچیکتر بود خودشو خیلی دوست داشتم ولی زنشو اصلا. چون از اونایی بود که حتی به دم خودشم میگفت پیف پیف دنبالم نیا بو میدی.... پسرشون هوتنم که دیگه از خودش بدتر. از اون بچه ژیگولا بود و که دماغشو میگرفتی جونش بالا میومد. اولین نفر دایی علی بود که وارد شد رفتم جلو و دایی آغوششو برام باز کرد.

- سلام دایی جون...

دایی – سلام عزیزم . خوبی؟

- مرسی شما خوبین؟

دایی – مگه میشه آدم دختر به این خوشگلی رو ببینه و بد باشه؟

- مرسی.....

حالا نوبت زندایی فولاد زره بود. دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم

- سلام . خوش اومدین

اونم با یه عشوه خرکی دستشو در حد یه تماس کوچولو دراز کردو سریع عقب کشید. ایشششش... هر کی ندونه فکر میکنه من جوزام دارم دور جونم که این اینجوری میکنه... ایکبیری...

حالا نوبت پسرش بود که تا وارد شد دهنم نیم متر باز موند. موهاشو که کاملا فشن کرده بود و یه تیشرت مشکی که روش عکس اسکلت داشت پوشیده بود. یه گردنبند با زنجیر بلند با پلاک صلیب انداخته بود گردنش. یه شلوار جین یخی که روی یکی از پاچه هاش قسمت زانوش یه پارگی بزرگ بود. همین جور به این مخلوق عجیب خیره شده بودم که یهویی با یه نیشگون از پهلوم و بعد از اون صدای یه  پس گردنی به خودم اومدم. بهزاد بود که پس گردنی به هوتن زد که با مخ رفت تو زمین.

بهزاد- ای خاک ... این چه قیافه ای برای خودت درست کردی؟

هوتن در حالی که پشت گردنشو مالش میداد گفت

هوتن- وا چشه مگه مد روزه عمو؟

بهزاد- بگو چش نیست؟ این از لباست که مثل این مرده شورای تو قصال خونه ها شدی اینم از این زنگوله ای که انداختی گردنت... اه اه اه...

بهزاد همینطور داشت با تاسف نگاش میکرد سرشو آورد. پایین تر تا شلوارشو ببینه که با دیدن پارگیش یه جیغ زنونه کشیدو گفت

بهزاد- هی وای من...... دردو بلا بگیرتت این چیه؟

و بعد از اون دوباره یه پس گردنی بهش زد و گوششو گرفت به سمت مهمونخونه رفتن منم در حالیکه میخندیدم پشت سرشون رفتم .

بهزاد در حالی که  که هنوز گوش هوتن تو دستش بود رو به دایی علی گفت

بهزاد- داداش به این بچه پول نمیدی لباس بخره؟

به جای دایی علی زندایی پشت چشمی نازک کردو گفت   زندایی-  آقا بهزاد کندین گوش بچمو بعدشم چشه مگه لباساش ؟

بهزاد- هیچی زن داداش بگو چش نیست این گل پسرت ...

و میخواست حرفشو ادامه بده که دوباره زنگ در به صدا در اومد. میدونستم این دفعه حتما عمو رضا. حدسم درست بود در باز کردم و برای استقبالشون منو مامان رفتیم تو حیاط. اول از همه به عمو رضا (بابای آیلین) سلام کردم. 

- سلام عمو جون.

عمو رضا- سلام دختر گلم. خوبی عزیزم؟

- ممنون. بفرمایید تو خیلی خوش اومدید.

بعد از اون نوبت مهری جون بود.

- سلام مهری جون گل خودم. چطورین؟

مهری جون- از احوال پرسیای شما. کم پیدا شدی از ما بهترون پیدا کردی؟

برای این که از دلش دربیارم بغلش کردمو گفتم

- اولا هیچیکی جای مهری جونمو نمیگیره. دوما به خدا این چند روزه از بس استرس داشتم اصلا از خونه درنیومدم شما به خوبی خودتون این بنده خطا کارو مورد عف و عطوفت  قرار بدین....

خندیدو منو از بغلش اورد بیرون و گفت

مهری جون- خوبه خوبه خر شدم.

- اااااا..... دور از جون

دوباره خندید و با مامان رفتن داخل. خواستم برم داخل که تازه یادم افتاد آیلین نیست. برگشتم طرف حیاط که دیدم خانم دست به سینه وایستاده و داره با خشم منو نگاه میکنه.

- ا عزیزم چرا اینجا وایستادی؟

آیلین- ا چه عجب منو یادتون اومد؟

-  شرمنده دیگه. اخه بحث همون ریز میبنمته.....

دیدم دیگه کم کم داره تغییر رنگ میده و آمپر میچسپونه برای همین فلنگو بستمو د برو که رفتی.... اونم افتاد دنبالم. وارد خونه شدم به طرف آشپزخونه رفتم اما اون چون دیر تر از من وارد خونه شده بود فکرکرد رفتم طبقه بالا برای همین دویید سمت پله ها که جلو راه پله سینه به سینه ی الیاس در اومد. یه خنده از سر بدجنسی کردمو رفتم پیششون. قیافه آیلین دیدنی شده بود مثل لبو قرمز شده بود و تند عذر خواهی میکرد.

- هوووووی چه خبر بابا... انگار چی شده؟

آیلین برگشت و بهم نگاه کرد و با چشماماش برام خطو نشون میکشید. منم سریع دستشو گرفتمو به سمت پذیرایی بردمش. اونم که هنوز تو فاز اون حادثه بود هیچی نمیگفت. یه مبل دونفره انتخاب کردیم و کنار هم نشستیم.

آقایون مشغول بحث اقتصادی بودن خانومام  که یه گوشه نشسته بودن و حرف میزدن. منم در حالی که میوه پوست میکردم رو به آیلین گفتم

- آیلی تو به عمو گفتی خبر قبولیتو؟

آیلین- آره.چطور مگه؟

- خب چی گفت؟

آیلین- عکس العمل خاصی نشون نداد. برای چی؟

- آخه من هنوز به  به بابا نگفتم....

آیلین- ا برای چی؟

-آخه مامان میگفت شاید مخالفت کنه.. و این یعنی...

آیلین- یعنی بابای منم مخالفت میکنه....

-دقیقا ....

آیلین- حالا چی کار کنیم؟

-نمیدونم ولی من میخوام امشب بهشون بگم که یه جورایی توعمل انجام شده قرار بگیرن...

آیلین- نمیدونم....خودت میدونی.

بعد از شام دوباره بحثا از سر گرفته شد. دیدم وقت همینجوری داره میگذره تصمیم گرفتم بگم. صدامو صاف کردم و رو به جمع با صدای بلند گفتم که میخوام یه خبری رو بهشون بدم. همه ساکت شدنو به من چشم دوختن. شمرده شمرده شروع کردم به صحبت کردن.

-راستش خبری رو که میخوام بهتون بدم خبر قبولیمتو کنکور.

بابا- ا چه خوب... چرا از ظهر به من نگفتی؟ حالا کجا و چه رشته ای قبول شدی بابا جون؟

آب دهنمو قرت دادمو گفتم

-من آیلین باهم پزشکی تهران قبول شدیم.

عمو رضا- ا آیلین نگفته بود با همین!!!!

احساس کردم چهره بابا تو هم رفت برای همین گفتم

- بابا نظرتون چیه؟

بابا- خیلی خوبه ولی .....

-ولی چی؟

بابا- فکر نمیکنی یه ذره راهش دور باشه؟

-بابا منو آیلین با همیم. تنها که نیستیم....

عمو رضا- درسته ولی خب تهران به اون بزرگی میدونی چقدر سخته دو تا دختر دانشجو توش زندگی کنن؟

آیلین- بابا.... فکر کنم ما دیگه اونقدر بزرگ شدیم که از عهده خودمون بربیایم...

بابا- خیلی خب آخر شب نتیجشو بهتون میگیم.

و این یعنی این که نباید بیشتر از این به بحث ادامه بدیم.برای همین هیچی نگفتیمو منتظر آخر شب شدیم. حدودای ساعتای 11 بود که خانواده دایی علی عزم رفتن کردن. بعد از بدرقه اونا دوباره به سالن برگشتیم و نشستیم.  بعد از چند دقیقه بابا شروع به صحبت کرد و همزمان دستای منم یخ کرد برای همین دستای آیلین و گرفتم ولی انگار وضع اون از من بدتر بود.

بابا- خب درمورد موضوع شما دخترا باید بگم که ما مخالفیم.

آیلین- آخه چرا؟

بابا به مبل تیکه داد و گفت.

بابا- به خاطر این که راهش دور....

-همین؟؟؟؟؟

بابا- آره مگه چیز کمیه؟

-بابا خواهش میکنم. ما نمیتونیم یه موقعیت به این خوبی رو ازدست بدیم.....

الیاسم به طرفداری از ما گفت.

الیاس- بابا این افکار مال ده هزار سال پیش این چه حرفیه شما میزنید؟الان خیلی از دخترا میرن شهر دیگه درس میخونن.

بابا- من حرفو زدم و نظرمم تغییر نمیکنه...

آیلین- عمو........

عمو رضا که تا اون موقع تو فکر بود گفت

عمو رضا- یه راهی هست....

منو آیلین مثل وحشیا پریدیم طرفشو باهم گفتیم

-چه راهی؟

عمو رضا- شما برین اونجا ولی باید تحت نظر ارسان باشین؟

آیلین- چی؟

-ارسان کیه عمو؟

عمو رضا- ارسان پسره عمه آیلینه که تو تهران مشغول به کار..

-آها؟ بعد منظورتون از تحت نظر چیه؟؟؟؟؟

عمو رضا- ببنید بچه ها ارسان خیلی وقته تو تهران . اونجام یه آپارتمان دو طبقه داره و تا اونجا که من میدونم یه طبقش خالیه. حالام با پیش اومدن این موضوع میتونید برید اونجا چون این جوری خیالمون راحتره. فقط در این صورته که ما موافقیم. حالا قبول میکنید؟

پیشنهاد زیاد بدی نبود یعنی اصلا بد نبود فقط نمیدونم چرا آیلین زیاد خوشش نیومدچون چهرش تو هم رفته بود.

-عمو ما فردا جوابمونو بهتون میگیم.

عمورضا- باشه. پس ما دیگه میریم.

-عمو میشه آیلین امشب اینجا بمونه تا باهم صحبت کنیم.

عمو رضا- من حرفی ندارم دخترم.

-ممنون.

عمو و مهری جون بلند شدن و آماده رفتن شدن. تازه متوجه غیبت بهزاد شدم. وقتی داشتیم برای بدرقه عمو رضا دم در میرفتیم بهزاد و دیدم که کلافه داشت با موبایلش صحبت میکرد. خیلی تعجب کردم آخه سابقه نداشت بهزاد این جوری باشه. خواستم برم پیشش که پشیمون شدم گفتم شاید به تنهایی نیاز داشته باشه.

بعد از مرتب کردن خونه منو آیلین به سمت اتاق من رفتیم. آیلین   روی تخت نسشت و با ناراحتی گفت:

آیلین- اصلا نمیفهمم برای چی بابا همچین پیشنهادی داده؟

-پیشنهادش که بد نیست. تو چه مشکلی داری؟

آیلین- یعنی تو واقعا ارسانو یادت نیست؟

-نه مگه من باید بشناسمش؟

آیلین- اه یسنا.... ارسان همونیه که من تو دوران راهنماییمون میگفتم عاشقشم دیگه؟؟ یعنی یادت نیست؟

یه ذره فکر کردم ببینم چیزی یادم میاد یا نه؟ آره راست میگفت آیلین اون زمانا عاشق پسر عمش بود طفلک خیلی گریه میکرد منم کلی فحشش میدادم آخه به نظر من پسرا اونقدر ارزش ندارن که یه دختر براشون گریه کنه(با عرض پوزش از آقایون).

-خب این چه ربطی داره این قضیه مال 5 یا6  سال پیشه....

دیدم هیچی نمیگه وفقط نگام میکنه برای همین دوباره گفتم.

-آیلین تو هنوزم دوسش داری؟؟

آیلین- میدونی اون سالا خیلی دوسش داشتم...

-اونو که میدونم. الان چی؟

آیلین- راستش..... آره هنوزم نتونستم فراموشش کنم.

-خب این یعنی چی؟ یعنی نباید پیشنهادشونو قبول کنیم؟

هیچی نگفت و سرشو پایین انداخت. و این یعنی نه..... عصبانی شدمو بهش گفتم

-آیلین هیچ میفهمی چی میگی؟ ما نباید همچین موقعیتی رو از دست بدیم...

آیلین- میدونم ولی من نمیتونم باهاش روبروشم.

-آخه چرا؟

آیلین- آخه من خیلی دوسش دارم اگه یه روز بفهمم اون منو دوست نداره و به کس دیگه ای علاقه منده میمیرم...

-اگه من قول بدم که کاری کنم که اون بهت علاقه مند بشه چی؟

آیلین- چی میگی؟ مگه میشه؟

رفتم پیشش و دست انداختم گردنشو گفتم.

-هر کاری یه راهی داره و من راه این کارو بلدم تو فقط کافیه قبول کنی؟ok؟

آیلین- تو مطمئنی؟

-شک نکن. تو منو میشناسی یه کاری رو بخوام انجام بدم حتما انجام میدم...... قبول؟

آیلین- قبول

-یهوووووووووو........ پس پیش به سوی تهران ....هورااااااا

به آیلین یه دست لباس دادم و بعد از عوض کردن لباسامون من رو زمین یه تشک پهن کردمو خوابیدم آیلینم رو تخت.

صبح با صدای یه شیپور بلند من و آیلین از خواب پریدم. از بس ترسیده بودیم سریع بلند شدیمو پریدیم تو حموم. که صدای خنده بهزاد و الیاس اومد. ای بهزاد خیر ندیده. باز کار اون بود. اومد پشت در حموم گفت.

بهزاد- خانوما اوضاع تحت کنترله میتونید بیایید بیرون.....

در حموم اتاقم به بیرون باز میشد. یه فکری به سرم زد برای همین در گوش آیلین  که پشت سرم ایستاده یه چیزی گفتم اونم با صدای بلند گفت:

آیلین- نه ما نمیایم

بهزادم اوم جلوتر تا باهامون صحبت کنه به محض این که سایشو دیدم یهویی درو باز کردم که محکم پرت شد رو زمین و سرش خورد به کمد. از حموم اومدیم بیرون حالا نوبت ما بود که بهش بخندیم ولی بهزاد دستشو به سرش گرفته بود و صورتشو از درد جمع کردو بود. ترسیدم طوریش شده باشه برای همین رفتم جلو گفتم:

-بهزاد چیزیت شد؟

سرشو اورد بالا بهم نگاه کردو هیچی نگفت.

-بهزاد یه چیزی بگو؟ خیلی درد میکنه؟

اما اون هیچی نمگیفت و فقط نگام میکرد. الیاس وآیلینم نگران شده بودنو اومده بودن جلو. دیگه داشت اشکم دریومد آخه بهزاد و خیلی دوسش داشتم.

الیاس- خب یه چیزی بگو ... چرا حرف نمیزنی؟

اما اون همینطور بهم نگاه میکرد که یهویی یه احساس سوزش پشت گردنم و بعد از اون صدای خنده بهزاد بلند شد. نامرد باز بهم کلک زده بود و الانم یه پس گردنی نوش جونم کرده بود و داشت بهم میخندید. در حالی که پشت گردنمو میمالیدم گفتم

-کوفت. حناق. درد. بلا. ااااااااااای خدا من از دست این چی کار کنم آخه ......

بهزاد- هیچی عزیزم برو بمیر.....

ابروهامو دادم بالا و با بدجنسی گفتم:

-ا نه بابا. من نذر کردم تا حلواتو با دستای خودم درست نکردم نمیرم. حالا هم پاشو برو بیرون که اصلا حوصلتو ندارم.

همینطور داشت میخندید. برای این که از جاش بلند شه یه لگد به پاش زدم که بلند شدو یه فحش بهم دادو بعدشم با الیاس رفتن بیرون. بعد از عوض کردن لباسامون رفتیم پایین. بهزادو الیاس رفته بودن. بعد از صبحانه به بابا و عمو زنگ زدیم و گفتیم با پیشنهادشون موافقیم.

با آیلین تو ماشین الیاس نشسته بودیم و منتظر عمو رضا بودیم تا بیاد و به سمت تهران حرکت کنیم. یه هفته از اون شب میگذشت. مامان میخواست یه مهمونی بگیره که با هزار زورو زحمت رازیش کردیم بیخیال بشه. تو این چند روزه خیلی اذیت شدیم چون همش تو بازار بودیم. الانم قراره با الیاس و عمو رضا بریم تهران. بلاخره عمو رضا اومد و راه افتادیم. منم هنزفیریمو تو گوشم گذاشتمو آهنگ گوش کردم.آیلینم که از خستگی رو پای من خوابش برده بود.منم چشمامو رو هم گذاشتم و با صدای آروم و دلنشین معین خوابم برد.  

 

ادامه دارد......           

 

 

 

سایر قسمت های این رمان
برچسب‌ها: عشق و سنگ 2, رمان عشق و سنگ2
[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 ] [ 10:36 ] [ admin ]
[ ]